باورت نمی‌شود سانتیاگو. اما امروز حالم خوب است. انگار گوشه‌ای از جهان نیازمند توجه من است. و من اگر بنویسم و سرم را از هجوم ِ بی‌وقفه‌ی جهان‌های موازی ِ شتاب‌زده خالی کنم سبک می‌شوم. آنقدر سبک که می‌توانم قطعیت ِ محکم ِ هستی را بپذیرم. آن نام خزه‌پوش که سیلویا عاشقش شده بود. صدا را می‌شنوی؟ از همان زایشگاه: "در کودکی عاشق ِ نامی خزه‌پوش بودم. نکند گناه‌ست این؟! این عشق ِ دیرینه‌ی مرده به مرگ." به نینوش سوگند، و به طرح ِ لبخند ِ غم‌انگیزش که من امروز زنده‌ام. و جهان نیازمند توجه من است. *"سه زن"/سیلویا پلات
+ [ تاریخ ] پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۵ [ ساعت ] 12:34[ نویسنده] Hojjat |

به اندازه‌ای که بتوانم فکر نکنم منگ شده‌ام. و هر چیز کوچکی حتی، سلسله‌مراتب‌وار در اطراف سر ِ نیمه دوّارم جولان می‌دهد. گوگل می‌گوید نمیمیرم. البته از این بابت چندان نگران نیستم. هرچند به اعتقاد گوگل حتی اگر باشم هم طبیعی‌ست. به هرچیزی که نگاه می‌کنم شبکه شبکه می‌شود. شاید بخاطر دو آهنگی‌ست که همزمان پخش می‌شوند. نمی‌دانم به پاتریشیا کاس گوش کنم یا چشم ببندم و حرکات شهرام ناظری را تصور کنم. اما حقیقتا آنقدر تمرکز ندارم که بروم سر وقتشان. اینجور وقت‌ها باید فرار کرد به چیز دیگری. این امن‌ترین راهی‌ست که حتی ممکن است احساس تنگ بودن به انسان دست بدهد. پس من فرار می‌کنم به یکی از همان شبکه‌ها که با رشته‌های نامریی به همه‌چیز چسبیده‌اند. و فکر که می‌کنم: باید سریالم را ببینم. چند بار تا بارگذاری صفحه پلک می‌زنم. گوگل راهکارهای موجود برای اجرای دو زیرنویس همزمان را جلوی چشم‌هام ردیف کرده‌است. چند تا را باز می‌کنم. همه یکی هستند. و همه هم تا به راهکار برسی یک کامیون تبلیغات توی سرت خالی می‌کنند. بیشتر از ده زبانه‌ی دیگر از دیروز یا شاید یک ماه پیش هنوز بازند. گوگل آنجا هم در تلاش است تا به دانایی من بیفزاید. سرسری چند تا را نگاه می‌کنم. باز شبکه‌ها جلوی صورتم مکعب‌وار چیده می‌شوند. مغزم هزار تکه‌ی ناهمگون می‌شود. همه را می‌بندم و ساعت را که نگاه می‌کنم. سه ساعت گذشته است. فکر می‌کنم اگر گوگل نبود نادان‌های فهمیده‌تری بودیم. حالا فقط یک ساعت زمان دارم تا خستگی در کنم. و فرآیند به خواب رفتن ِ من کم ِ کم دو ساعت زمان می‌برد.
+ [ تاریخ ] یکشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۴ [ ساعت ] 3:7[ نویسنده] Hojjat |

می‌گویند یونسکو وقتی "پادشاه میمیرد" را نوشت، به مرگ فکر میکرد. به مواجهه با مرگ. به قول خودش این کار تمرینی بوده برای کاستن از این ترس. اما آیا توانست از آن بکاهد؟ اگر توانسته بود همسرش مجبور نبود هر روز سر میز صبحانه دلش را قرص کند. حقیقت این است که یونسکو مُرد، بدون اینکه این ترس لعنتی دست از سرش بردارد. ترس‌ها گاهی اینگونه اند. خرس‌هایی که خیلی اشتها ندارند. اول زمینت می‌زنند. بعد زخم و زیلی در برف کهنه می‌افتی و برف نو کم کم می‌آید که بپوشاندت. اما کم کم. قرار نيست یکباره تمام شود. خرس کم اشتها هر دفعه فقط یک تکه را به دهان میبرد. او سرگرمی‌اش را جدی گرفته‌است. برایش هم هیچ اهمیتی ندارد که درد میکشی. نمی‌فهمد. ترس‌ها همیشه نفهم‌تر از آنند که ما فکر می‌کنیم. گاهی باید از ترس از دست دادن، چیزی را رها کرد. مگر یک نفر چقدر تحمل دارد؟! خودت را که از زندگی کنار میکشی شاید بهتر نشوی، اما دست کم برای آدم‌ها زمان بیشتری برای کنار آمدن می‌ماند. گاهی دست و پا که می‌زنی بیشتر فرو می‌روی.
+ [ تاریخ ] سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۴ [ ساعت ] 1:12[ نویسنده] Hojjat |

گفت: "وقتی بمیرم دیگر هیچی مهم نیست. گل و دعا و گریه خوشبختی از دست رفته را به من نمی گرداند." بعد دیگر هیچی نگفت. حتی از خزر هم حرفی نزد. آنقدر سکوت کرد که مطمئن شدم مال اینجا نیست.


برچسب‌ها: گیج ترین جای خانه
+ [ تاریخ ] سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ [ ساعت ] 11:39[ نویسنده] Hojjat |

حس خیلی بدیه اینکه یه مدت طولانی نباشی.

حتما برمی گردم.


برچسب‌ها: گیج ترین جای خانه
+ [ تاریخ ] یکشنبه ششم بهمن ۱۳۹۲ [ ساعت ] 15:12[ نویسنده] Hojjat |

+ بعضی آدم ها انگار فقط به دنیا آمده اند که دوستشان داشته باشی. در برابرشان کاری جز دوست داشتن نمی توانی بکنی. استاد زبان دوم ما از این دست آدم هاست. با خودش ترس و نگرانی نمی آورد. حس خوبی دارم از بودنش. هرچند می دانم اوضاع زبانم اصلا روبراه نیست. اصلن گور پدر پدرسگ هرچه نمره**. استاد عزیز را عشق است.

+ تا حالا شده روی قرص ها بخوابید؟!

+ در روایت داریم که دیدن یک نمایش خوب. برابری می کند با هفتاد سال عبادت.

+ مذهب شاهکار هنر تربیت حیوانات است. زیرا شیوه ی اموزش آن به نحوی ست که به آدمی می گوید چگونه باید فکر کند. شوپنهاور.

+ بعضی وقتها ترجیح می دهی فقط سکوت. بس که گفتنت بی ثمر بوده.

* بد/شاهین نجفی

** اصلن گور پدر پدرسگ هر چه آب و غذا/ نیما حسندخت


برچسب‌ها: گیج ترین جای خانه
+ [ تاریخ ] سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ [ ساعت ] 11:18[ نویسنده] Hojjat |

آدمها قانون های مسخره و عادات و رسوم مسخره و آیین های مسخره و منطق های مسخره دارند كه زندگی مسخره شان را متمدنانه به نمایش بگذارند. آدم ها دروغ های مسخره اند. هنرمندهای پست مدرن ِ احمق ِ همیشه در حال زار زدن. بی هنرهای بی مایه ی به گند کشیده شده. همه چیز به شکل احمقانه ای برای خنداندن يک دسته کوچک از آدم ها مسخره خلق شده است. می شود بی خیال تمام اتفاق های خواسته و ناخواسته، آساناک را بغل کنی و همینطور كه قهوه ات را می نوشی ، از پشت پنجره ات به مسخره بودن های آدم ها و آیین هایشان بخندی و بی كه غصه ات بشود زندگی کنی. اصلا غصه ات هم كه شد کمی بزنی زير گریه و بعد كه سبک شدی باز بخندی. اینها را عروسکی میگوید كه تجسم اندوه است و از وقتی از دیار عروسک‌ها کوچ کرده یاد گرفته بی كه دلش خوش باشد به مسخره بودن های آدم ها بخندد. فلسفه وجود خیلی از آدم ها سوژه ی خنده شدن است. جدی میگویم. بخند. + برای لیلا و این روزهایش.
برچسب‌ها: گیج ترین جای خانه
+ [ تاریخ ] شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۲ [ ساعت ] 12:13[ نویسنده] Hojjat |

دوباره فکر کن به من که... به درد زندگیت می خورد

به ابر ِ روی سقف ِ خانه... به چک چکی که خانه را برد

به کافه های مست در مه... به من که هی شکست در مه

به زندگی که کاغذی بود... که هی به گل نشست در مه

 

دوباره فکر کن... دوباره تر از این

و هر چه که هست... به چشم من ببین

 

من اهلی ِ تو بودنم را... کنار ِ بوسه ها تنم را...

ببین! دوباره دوست دارم... ببین! سقوط کردنم را

ببین! کسی هنوز هم هست... شب است و فکر ِ روز هم هست

اگرچه گرم ِ عشق اما... میان ِ خانه سوز هم هست

 

کمی نگاه کن به من کمی

سکوت را به هم بزن کمی

 

بخار ِ شیشه ها و یک عکس... اتاق ِ سرد ِ ما و یک عکس...

دوباره ترس ِ خواب بودن... هنوز یک صدا و یک عکس...

من و هوای باد و باران... دو دست ِ توی جیب پنهان...

دو چشم ِ مات و دود ِ سیگار... شروع ِ ترس و بعد... پایان...

 

چقدر خسته ام!! چقدر خواب!!

چقدر مانده ایم زیر آب!!

بیا بشین کنار ِ پنجره

بخند محض چند خاطره

دلم گرفته شعر هم بخوان

به این بهانه بیشتر بمان

 

به خانه ای که نیست برگرد... به ترس رفتنت که هی درد...

نشانده توی جان ِ من؛ من... که بی تو سرد و زندگی سرد...

به یک اتاق ِ خیس خورده... به خانه ای که آب برده...

به آدمی که سالها قبل... تمام ِ سال ِ بعد مرده...

 

تمام خنده هات را بیار

دو دست ِ خوب باش تا بهار

میان خانه هی بخند بعد...

در ِ اتاق را ببند بعد...

اتاق را دوباره غرق کن

و با کسی که رفت فرق کن

 

+ قرار بر ننوشتن این مدل پست ها بوده. ولی یک لحظه دلم خواست...

* یدالله رویایی

       "چیزی از آینه در من می کاهد

       و انتظار ِ صخره ی سرخ

       نوک ِ زبان ِ تو امید ِ آمدن ِ لغتی ست

       لغتی که نمی آید  ..."


برچسب‌ها: گیج ترین جای خانه
+ [ تاریخ ] پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۲ [ ساعت ] 9:44[ نویسنده] Hojjat |

گفتم: "اگر کتاب بودی دوست داشتی چه کتابی باشی؟"

گفت: "دوست داشتم یه نمایشنامه باشم که توش تاریکی و دود ِ سیگار و معشوقه و قتل باشه؛ ولی میز محاکمه نباشه."


+ دارم آدم های دنیام را ذخیره می کنم. همییشه احتمال قحطی هست.


برچسب‌ها: گیج ترین جای خانه
+ [ تاریخ ] پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ [ ساعت ] 12:27[ نویسنده] Hojjat |

زمان یک چیزهایی را تغییر می دهد. زمان یک چیزهایی را تغییر نمی دهد.

اینکه خودت باشی منصفانه تر است.

بعد از این مهم نیست در چه شرایطی با چه آدمی و چه موقعیتی. همین که در خودم و جمع های دوستانه و غیر دوستانه ی خودم هست بهترین است. به این شکل آرام ترم.

+ فردا شاید روز خدا نباشد. اما قطعا روز دیگری ست.


برچسب‌ها: گیج ترین جای خانه
+ [ تاریخ ] دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۱ [ ساعت ] 2:10[ نویسنده] Hojjat |

عشق یک چیز عتیقه است که با عتیقه فروشی فرق دارد. عشق عتیقه ی گران قیمتی است که آدم باهاش زندگی می کند، اما عتیقه فروشی پر از وسایل گران است که حالا از زندگی خالی شده.

چیزهایی که توی عتیقه فروشی هست تاریخ کشف ندارد، اگر هم داشته باشد قلابی ست. ولی عشق لحظه ی کشف دارد. نمی شود فراموشش کرد. حتا اگر آن عشق تمام شده باشد، از یادآوری لحظه ی کشفش مثل زخم تازه خون می آید. تا یادش می افتی مثل اینکه همان موقع با کارد زده ای توی قلبت.

تماما مخصوص/ عباس معروفی


برچسب‌ها: گیج ترین جای خانه
+ [ تاریخ ] شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۱ [ ساعت ] 10:44[ نویسنده] Hojjat |

آدم زن خود را حوا نامید چون او می بایست مادر همه ی زندگان شود.

تورات/ باب سوم: سقوط انسان


برچسب‌ها: گیج ترین جای خانه
+ [ تاریخ ] شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۱ [ ساعت ] 23:15[ نویسنده] Hojjat |

اصلن تو خیال کن بهار. همان حوالی اردیبهشت و بی تابی. همان روزها که هی دلم می خواست با آدامو به عمق زمستان برگردم. یا هی بنشینم گلشیری بخوانم و هی دلم بخواهد و برنگردم به "شازده احتجاب". "بره ی راعی" را نصفه و نیمه رها کنم و بچسبم به "معصوم پنجم یا حدیث مرده بر دار کردن آن سوار که خواهد آمد" و دیگر سراغ "جن نامه" هم نروم که دلتنگی خفه ام نکند. و دیگر نه حسین، نه ملیح، نه ملیحه خاتون با دو لیمو انگار روی سینه اش و زخم روی شکم و قاه قاه خنده و از سر ِ اتفاق مهم بودنش.

اصلن تو خیال کن بهار و بی خیال اینها. جمعه و سیب زمینی کوفت کردن و دلتنگی هم نه. همان بهار. حتی اردیبهشت و چهارشنبه هم نه. بعدش هم همین پاییز و نقاشی تو و لیلا و سعید و چهارشنبه ای که رفتیم "شاه گلی". چقدر الکی خندیدیم! حتی وقتی دختره توپ مان را انداخت توی آب و فرار کرد. حتی وقتی مربی شان به روزبه گفت :"آدم به کسی که نمی شناسد سلام نمی دهد." و همین اتفاق های مسخره.

حالا تو خیال کن بهار تا من هی یواشکی فکر کنم به اینکه چقدر بهانه هست برای ناخوش بودن. هی نشستن و بق کردن و سر کلاس نرفتن. واقعا بهانه زیاد است. مثلن همین نگرانی های همیشه یا تغییر ناگهانی آب و هوا. یا حتی تمام شب را نخوابیدن و الکی به هرچی که هست و نیست خندیدن. حتی یک "خداحافظ" ساده. شاید مسخره باشد ولی همین ترکیب ساده خودش یک عالمه درد است. "خداحافظ" ترس ِ برنگشتن و سپرده شدن به دیگری ست که نیست. برای همین "فعلن" یا "تا بعد" را ترجیح می دهم. بی خیال!

حالا تو هی بشین فکر کن بهار تا من یواشکی سُر بخورم لای خاطره و دلتنگی امروز را بگذارم به حساب خانه ای که شاید از فردا یا پس فردایش دیگر برای ما نباشد و خاطره اش را باید بدهیم آب ببرد. بعد یواشکی ته دلم خوشحال باشم از احتمال این رفتن و بسپرم اگر نبودم حواس شان به کتاب ها و مجله هام باشد که من حالا حالاها کار دارم با این جماعت ادیب و روشنفکر.

 

+ آی دی قبلی از دست رفت. اصلن لعنت خدا به این یاهوی نکبت. اگر توی این یک هفته اتفاقی افتاده سعی کنید تکرار شود. اما به آدرس جدید:

 hojjat_13@yahoo.com

+ مرسی ! و معذرت ! سعی می کنم واقعا مواظب این یکی باشم.


برچسب‌ها: گیج ترین جای خانه
+ [ تاریخ ] پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۱ [ ساعت ] 12:23[ نویسنده] Hojjat |

۱. وقتی همه از چیزی ذوق می کنند که برای من هیچ جذابیتی ندارد. با خودم فکر می کنم: "این همه آدم چرا این همه اشتباه می کنند؟ این که اصلن مال نیست!"

۲. وقتی من از چیزی ذوق می کنم که برای دیگران هیچ جذابیتی ندارد. با خودم فکر می کنم " این همه آدم چرا این همه اشتباه می کنند؟ کاش کمی ذوق داشتند!"

+ این روزها همه اش آلبوم "شیراز چل ساله" ی گروه "دنگ شو" و "نرو بمان" گروه "پالت" توی دنیام پخش می شود. دلم یک عالمه از این فضاها می خواهد.


برچسب‌ها: گیج ترین جای خانه
+ [ تاریخ ] دوشنبه یکم آبان ۱۳۹۱ [ ساعت ] 12:57[ نویسنده] Hojjat |

مدار چیز خوبی ست. اصلن اینکه آدم طواف کند خوب است. باید بچرخی، حتی وقتی به شکل احمقانه ای در زمان های موازی به عقب شکست می خوری.

و من حالا در چرخشی مدام دارم به بند بند خانه فکر میکنم. و حل شدن توی شن های داغ ساحل و هی به آب زدن و آب نرفتن. اما قبلش باید یک چیزهایی را دور بریزم. مثلن توی شلوغی های ذهنم جایی برای عمه کتان و ننه خورشید که تازگی ها ساکن حوالی ما شده اند نیست. عجیب اینکه هر دو خیلی خیلی سن شان از مامان بیشتر است و عمه صدایش می زنند. اینها را که دور ریختم بعدش باید مسیر شریعتی تا مصدق را توی ذهنم پررنگ تر کنم. باید تابلوی خوارزمی و اتوبوس های آزادی را روشن تر کنم. باید بی تابی ِ نمایشگاه را محکم تر نگه دارم.

باید بچرخم. با میدان دانشگاه، با ماه، با زمین. باید بچرخم و به بالن های شیطنت فکر کنم. باید سعی کنم غصه ام نشود که با خانوم دارابی کلاس نداریم. یا دست کم کمتر غصه ام بشود. باید از هفته ی بعد زمین بازی را بیشتر بدوم. اصلن باید خوش باشم به اینکه چهار روز از هفته را تمام وقت مال خودم هستم و آزادم هر غلطی خواستم بکنم. مثلن تا صبح فیلم ببینم و ورق بازی کنم و کتاب بخوانم و تا ظهر بخوابم. باید همین چیزها را محکم نگه دارم و دلم گرم سی و یک شهریور باشد و هی طواف کنم. که مدار خوب است و سرگیجه ی بعد از طواف خوب تر.

 

+ خیلی پراکنده شد.


برچسب‌ها: گیج ترین جای خانه
+ [ تاریخ ] شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۱ [ ساعت ] 20:19[ نویسنده] Hojjat |

چقدر سنگ ریزه توی حیاط بود! رنگ به رنگ و صداشان زیر کفش ها شکل یک هیجان دلچسب. توی باغچه هم بودند. پای درختی که یادم نیست چه بود. حالا نیست. صدای بلندگوهای مسجد که میپیچید ما بچه ها دست از بازی می کشیدیم و برمیگشتیم به خانه ای که آن ِ ما بود و گاهی به سرمان می زد ازش فرار کنیم. به جای دورتری از حیاط. خانه ای که پر از یواشکی های من و الف بود و غروب ها وضو گرفته و نگرفته دنبال سنگ صافی خاک باغچه را زیر و رو میکردیم و پشت مادربزرگ توی اتاق درازه، و هوا اگر خوب بود، روی سکو قامت می بستیم.

آشپزخانه قدیمه جای دنجی بود. فقط بدیش این بود که بوی بد ِ ماندگی می داد و مرا یاد سمندون می انداخت. اما باز هم به یواشکی سُر خوردن توش می ارزید. آن موقع ها وحشت باد نبود. اصلن به این فکر نمی کردیم که با کدام باد خواهیم رفت. آن وقت ها هم مثل حالا خوب های زیادی بود. پرتقال ِ دزدیده شده ی پس دادنی خوب بود. اسکناس هزارتومنی توی کوچه پیدا شده خوب بود. توپ رنگی و برف زیاد و تعطیلی و سُر خوردن خوب بود. و حتی تیله ی رنگی و عکس بد ِ دور آدامس هم خوب بود. آن زن و مردهایی که توی عکس ها بهم ور می رفتند خوبتر حتی. فقط بدیش آن غروب هایی بود که کسی نبود چراغ های خانه را روشن کند و ما مثل مادرمرده ها کمی غمگین و کمی نگران توی کوچه وا می ماندیم و نمی دانستیم شمال بهتر است یا جنوب. و اصلن توی آن بقچه ای که می خواهیم ببندیم سر ِ چوب چی باید بگذاریم.

و شب هایی که ماه بدر کامل بود هی هوس می کردیم از پشت بام خانه ای بپریم سمت ماه یا جاها را روی پشت بام پهن کنیم و تا خوابمان نبرده یواشکی ماه را با دست هامان بگیریم و بکشیم زیر پتو. بعد فرداش نرسیده به ظهر، من روی سکوی روبروی اتاق خاله جان کاسه ی ماستم را پر از شکر کنم و با لذت بخورم. و یادم باشد یحیی که آمد حتما سلام کنم. و الف که با یک عالمه بافه ی بافته نشده و گوشواره ها و النگوهاش آمد، دست هم را بگیریم برویم یک گوشه و هی یواشکی رویا ببافیم و اصلن به این فکر نکنیم که فردا با بادهای بد ِ شمالی به جنوب خواهیم رفت.

 

+ زمین هنوز هم گرد است و ماه دور و من به هوای اردیبهشت و چهارشنبه ها، خوب.


برچسب‌ها: گیج ترین جای خانه
+ [ تاریخ ] سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ [ ساعت ] 12:3[ نویسنده] Hojjat |

توی حیاط ما چهارتا درخت هست. سیب و گردو و انجیر و زردآلو. سه تای اول را میثم کاشت. نمی دانم کی! زمان دقیقش خاطرم نیست ولی مطمئنم کار دست خود خود خودش است. اصلا تمام درخت های ما و همسایه مان مال میثم است. درخت زردآلو هم از یک هسته ی کوچک زردآلو آغاز شد. فکر کنم از لای انگشت های مامان لیز خورد و افتاد توی باغچه. حالا حسابی قد کشیده برای خودش.

قبلاها که این درخت ها نبودند ما از خانه ی عمو اینها یک افق منظره داشتیم و طبیعتا آنها هم از ما... و باز هم طبیعتا زمان یک چیزهایی را تغییر می دهد. تا همین پارسال حالم از این درخت سیب که درست روبروی پنجره قد کشیده بهم می خورد. لابد به خاطر اینکه زشت بوده به چشم من. حالا ولی حس خوبی بهش دارم. اصلا دروغ چرا؟ من میمیرم برای این همه سیب و عطری که توی هوا پخش می کنند. فقط کاش همسایه مان درخت یاس شان را نگه می داشتند! حیف شد!

حیاط تنهای خانه ی ما کنار این چهار تا درخت و یک عالمه عکس رنگی و زهرا و هوای کسی که نیست، فعلا نیست، غروب ها عجیب دلچسب می شود. با اینکه مدت هاست دیگر خبری از شلوغی ها و رفت و آمدهای سالهای قبل نیست ولی هنوز می شود احساس خوب بودن کرد وقتی برگ ها خیس خیس می شوند و مامان زیر سایه ای سبزی پاک می کند. حتی وقتی گنجشکی با سر می خورد توی پنجره و پخش زمین می شود.

می دانم هر جا که باشم ته تهش برمیگردم همینجا که گاهی هیچ دوستش ندارم. شاید هم برنگشتم. گاهی گم کردن چیز خوبی ست. شاید یک وقت دلم خواست اینجا را گم کنم و گم کردم.

+ دلم آش نذری می خواهد و باد تندی که تن درخت ها را دیوانه کند. که بعد با صدای بلند برام بخندی.

انتخاب

با این آهنگ می شود مُرد. بلد است چطور گونه هام را تر کند.


برچسب‌ها: گیج ترین جای خانه
+ [ تاریخ ] پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۱ [ ساعت ] 0:0[ نویسنده] Hojjat |

خدا موجودی ست بدون رنگ و بو و عطر و حجم که همه جا هست. حتی آنجا که نیست.

 

* به چیزهای قشنگی که نیست! فکر بکن

   کنار کوچکی من بایست!... فکر بکن↓

   به روز ِ منتظری توی دست «آینده»

   به باز کردن ِ یک نامه ی پر از خنده...

 

فاطمه اختصاری


برچسب‌ها: گیج ترین جای خانه
+ [ تاریخ ] دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۱ [ ساعت ] 23:12[ نویسنده] Hojjat |