وقتی حوالی صفر عاشقی چشم می دوزی به صفحه مانتیور و یادت نمی آید چه می خواسته ای بنویسی. وقتی همه واژه های نکبتی ته ذهنت حال به هم زن می شوند. وقتی حوصله هیچ کتابی را نداری. وقتی حتی حوصله نوشتن این بی حوصلگی ها را لای دفتر قرمزت نداری. چاره ای نداری جز اینکه به زنده بودنت شک کنی، و خب البته چون تا چشم کار می کند جهنم توی کتاب ها پیدا نیست، ناخودآگاه حالت بد می شود که هنوز هم به این زندگی نکبتی دچاری. که هنوز جایی هستی که بهای خنده گران است و بازار خیلی چیزهای دوست داشتنی خیلی کساد تر از آن چیزی ست که تا امروز فکرش را کرده ای. که بهای فال خوشبختی برای تو هم گران افتاده. که عادت نکردن به این عادت های مزخرف دارد کم کم عادتت را بهم می زند.
می دانم! حالم خوش نیست. اصلا خوش نیست. ولی ناخوشی من شبیه ناخوشی هیچکدام از آدم هایی که تا حالا دیده ای نیست. قبلا اینجا گفته بودم که پارادوکس ترین آدم دنیا شاید من باشم. حالا می گویم بدون شک من هستم. ناخوشی من گریه و لبهای آویزان و لحن غم آلود ندارد. زانو بغل کردن ندارد. غر زدن ندارد. چتر شدن ندارد. ناخوشی من صورنی ست، شاید هم بنفش. ناخوشی من لبخند های طولانی و ریسه های سرخ و هوای بغل دارد. حالا دیگر روی تمام دیوانه های دنیا را سفید کرده ام. حالا دیگر به قول لیلا حالم به واق واق سگ هم نمی ارزد. حالا دیگر یک تاریج از خودم دورم. عطر ساده ی دست هام درست مثل خوشبختی کوچک لیلا بین نانوشته های کتاب های باران شسته ی ته انباری گم شده. جهانی را که از ازل روی مدار من گشته حالا با چنگ و دندان نگه داشته ام که سقوط نکند. فکر کنم باید پاهام را بهش ببندم، اینجوری بهتر است.
گوشت پاهام مثل فواد دارد فرو می ریزد. صدای لرزش استخوان های برهنه ام را می شنوم. دلم می خواهد اگر بعد از سالها زهرا را پیدا کردم موقعی که دارد دور می شود عکس فواد داد بزنم : خانم! کجا می خواهید بروید؟ من تازه شما را پیدا کرده ام. این همه سال گم تان کرده بودم. دارم بی صدا از خودم کم می شوم. من منهای من یعنی پایان تمام الکی خوش بودن های دنیا. بدون شک بعد از من کسی مثل من نخواهد آمد. من همیشه همه ی ریسه ها و دردها و جنون ها و ناخوشی های دنیا را با خودم حمل کرده ام. من تصویر لبخند مهتاب توی حوض کاشی ام. شکستن... شکستن... شکستن...
اینجا هوایی جز من نیست. روبروی آینه ایستاده ام دارم روی خودم عق می زنم. آینه شکستن را دوست دارم. تکه تکه های بر زمین افتاده ام هیجان زده ام می کند، مثل خواب دجال. مثل هفت سالگی، مثل لحظه ی سقوط و حل شدن در خاک مرطوب باغچه. و باید بگویم من تورا نباختم ای هفت سالگی. سالهای سال است که قدم هام روی سادگی ات سکته کرده. تو عزیزی، چرا که تنها تو می توانی عطر دست های او را در حافظه ام تکثیر کنی. تو خوبی و من همه ی خوب های دنیا دوست می دارم. لااقل همین امشب که کمتر بدم. که دلم هوای تازه می خواهد.
اصلا دروغ چرا؟ امشب دلم حوض می خواهد. تصویر لبخند ترک خورده می خواهد. از جایی دور صدای اذان می آید، صدای مادربزرگ. باید بروم از توی باغچه یک سنگ خوب پیدا کنم. نماز خواندن مهر می خواهد. راستی من کجا گم شده ام؟
+ یک دلسوز، یک دوست، ممنون که تذکر دادی. سبز باشی.
++ مرز/ مهدی یراحی/ ترانه : روزبه بمانی
+++ اه لعنت به هر چه دیوار بیخودی. امشب چقدر سخت شده کامنت گذاشتن. به گمانم بهتر است بروم بنشینم پای حرف های مسعود فراستی دوست داشتنی.
++++ ضایع شدم. دوستان مان امشب برنامه ندارند.![]()
مثل همه روزهای این رندگی
امروز هم جز دو دست خالی ویران شده چیزی برایت ندارم
کاش می شد دست هایم را پیش خدا گرو بگذارم
که دیگر دست هایت را پر از ترک و زخم های ریز ریز نبینم
هنوز هم تماشای دست هایت درد دارد
درد دارد تماشای پروانه های مرده ای
که روی دست هایت پیله بسته اند
هنوز بعد از این همه سال
تمام جیب هایم را هم که بگردم
جز بوسه و خواهشی مکرر چیزی برایت پیدا نخواهم کرد
اما من یقین دارم عاقبت یک روز
برای دست هایت دستکشی از ماه خواهم بافت
که از نقش ساده اش
عطر خدا و بال بنفش پروانه و سیب های سرخ نخورده مان برخیزد و سرشار کند
دیوارهای خانه ای را که هیچ موقع نداشته ایم
و من با همین دست های خالی
دست های مهربانت را از خدا و پرتقال و بوسه های بهار سرشار خواهم کرد
عاقبت یک روز علیرغم میل دنیا
همه ی نداشته هامان را از داشته های دنیا کم می کنم
و هر بار که به خانه برمی گردم
سینه ریزی شبیه خدا و خوشبختی برایت می آورم
حتی اگر حوالی خواب هامان باشد
+ این منم، فقط پنجره ام عوض شده.
++ پنجره ی من نفس به نفس، به تکرار درد تغییر می کند. همه ی پنجره های دنیا برای من است.
* اتاق من / گوگوش / ترانه : شهیار قنبری
لطفا هر چه تصویر از گوگوش دارید دور بریزید. برای این ترانه می شود بارها مرد.
مهربان خدای خوب من سپاس
+ این روزها فقط همین.
++ خدا با ما نشسته چای می نوشه! **
هی فلانی خیلی روی خودت حساب نکن. به جایت می بینند، می شنوند، فکر می کنند.
رک بگویم : تو احمق ِ هیچی نفهم برو به درک. هنوز بچه ای، ساده ای، هیچی سرت نمی شود. صلاح خودت را هم نمی دانی.
اما هیچ نگران نباش، اینجا هنوز هستند کسانی که نگران بیراهه رفتن تو باشند. همان ها هم انقدر دوستت دارند که کلی به جایت تصمیم می گیرند. اگر هم گاه و بی گاه یک جاییت می سوزد یا می خواهی کیبورد را بکوبی توی سر مانتیور یا حتی موس را بجوی، شک نکن ایراد از خود توست که صلاح خودت را نمی دانی وگرنه خاله خرسه که گناهی ندارد. او فقط خوبی تو را می خواهد.
+ هر کس بخواهد وارد وبلاگ قبلی ترانه علیدوستی شود با نوشته زیر روبرو می شود.
این وبلاگ به دستور کارگروه تعیین مصادیق محتوای مجرمانه مسدود شده است!!!
++ حالا می توانی بروی کز کنی یک گوشه، زانوت را بغل کنی و هی با خودت زمزمه کنی : روزگار غریبی ست نازنین...
مخاطب خاص : این همه در را می بندی که چی؟ یادت که نرفته ولی ما خداست، و خودش هیچوقت برای ما بنده های سر به هواش انقدر به زور محدوده خطر تعیین نکرده. می فهمی که؟
+++ همه درا قفل بود، من از دیوار پریدم...
یکی بیاید حرف بزند. فحش بدهد. من و دنیام را ببرد زیر یک علامت سوال بزرگ.
یکی بیاید بهم بریزد این اتاق لعنتی را. ادای آدم های روشنفکر را در بیاورد. کاغذهام را بسوزاند.
یکی بیاید عین آدم تمامیت عرضی دلم را به سخره بگیرد و همه کاسه کوزه های دنیا را سر من بشکند.
یکی بیاید تمام مرا خراب کند بعد بزند زیر همه چیز.
یکی بیاید طرح هام را بخواند و جای اینکه بغض کند خنده روی سینه اش ریسه برود.
یکی بیاید باهام حرف بزند. یکی که حرف هام را بفهمد. یا نه حتی اصلا نفهمد.
یکی بیاید که بودنش، حس داشتن همه نداشته های دنیا را زیر پوستم جاری کند.
یکی بیاید که نه تعارف بلد باشد نه تعریف. و نه عصای همه پیرمردهای دنیا را قورت داده باشد.
یکی بیاید حرف بزند. فقط همین!
+ تا اطلاع ثانوی به اندازه ی همه ی تاریخ های نانوشته ی دنیا ناخوشم.
++ نوستالژیا
این روزها دوباره با این صدا حالم دیگر می شود.
دو هفته زودتر بکُش
دلم خراب می شود تا که تو آه می کشی
تو پس کجا به نقش آب پری و ماه می کشی
دو هفته راه پیش ِ روست، دو هفته تا تمام تو
بمان که من بگویمت، تمام من به نام تو
دو هفته مهر و ماه من، گل به هر خاطره خوش
این بار هم دل مرا، دو هفته زودتر بکش
دو بار تیشه را بزن، همین... همین نهایت است
بکش مرا بکش که از تو مردنم عبادت است
خدای لحظه های سخت، سخت نگیر ساده ام
بمان که من به جز تو دل به هیچکس نداده ام
تو چتر بسته ام بمان، خیس شدن عبادت است
تبر بزن که تا ابد، عذاب من عبادت است
هشت روز مانده به کنکور آن وقت یک احمقی مثل من نشسته ... شعر می بافد. عجب دیوانه ای هستم من. خدا خودش به دادم برسد...
+ لای آت و آشغالای قدیمی، توی یه دفتر خیس خورده پیداش کردم. هیچیش خاطرم نبود ولی حالا همش هست. یادش به خیر...
++ نوستالژیا
یعنی یه عمر هر چی دو دستی زدم تو سر خودم که ای قوم به جان باخته من اگه بیل زن بودم باغچه خودم و بیل می زدم کسی حالیش نشد که نشد. یعنی تا همین امروز رسما یاسین تو گوش خر خوندم. آخه من اگه چیزی از علم نسبتا محترم ریاضی حالیم بود که الان وضعم این نبود.
هر بار با هر زبون زنده و مرده ای به این جماعت میگم که آی سبک مغزان شنگول من گول اون نمره هارو نخورید. همه فک می کنن دارم شکست نفسی می کنم. شکست نفسی خورد تو سرم. یعنی اینا کلا حالیشون نیس که میشه شانسی شانسی نمره خوب گرفت. اصلا مگه تقصیر منه که اون معلمای عزیز هی کشکی کشکی نمره دادن.
بعدشم از بخت بد ما نه احتمالی نه هندسه ای نه کوفتی نه زهرماری. یارو بدون هیچ ملاحظه ای سیصد صفحه جزوه حساب دیفرانسیل گذاشته جلوم توقع ام داره منی که چند ساله از هر چی عمل اصلی و غیر اصلی ریاضی طفره رفتم در عرض دو ساعت از آقازاده ش یه انیشتین بسازم.
اول خاک بر سر من با این سابقه درخشان کوفتی که همچنان مایه عذابه. بعدشم خاک بر سر آقازاده با این ۳.۵ گرفتنش. آخه ۳.۵ َم شد نمره؟ ای خاک تو اون سر خاک بر سرت با این نمره گرفتنت.
+ بیچاره آقازاده این بار همون ۳.۵ خودشم نمی گیره. آخی طفلکی!