تصویر خیلی عجیبی از سال نو پشت پس ذهنم نیست. همان کلیشه های دوست داشتنی همیشه شاید... بوی عیدی... بوی توپ... بوی کاغذ رنگی... اسکناس تانخورده لای کتاب و حافظ و قرآن و بوسیدن غبار چیزی حدود یک قرن روی صورت مادربزرگ و چهارشنبه سوری و شیطنت و همین چیزهایی که اغلب ایرانی ها شبیه ش را توی حافظه شان دارند.
جدای از همه این کلیشه ها سال نو برای من یعنی لبخند دوست داشتنی یک دلخواسته ی دلچسبیده!
سال نو یعنی بوی عود که سبب می شود بی هوا یادم بیفتد به "دیشب باباتو دیدم آیدا"
سال نو یعنی من کنار دلشوره! یعنی سبزه ای که گره می زنند بلکه شاید گرهی باز شود.
سال نو یعنی بیچاره ماهی ها! یعنی دل دریام شور می زند. نازنین می شود قند توی دلم آب کنی که حالم بهتر از این که هست شود؟
سال نو یعنی یک قدم به اندازه ی یک شماره آنسوی خاطره ی هر چه بود هر چه شد!
سال نو یعنی لبخند بزن بی لبخند تو سال من نو نمی شود!
+ نود و یک تان ارغوانی!
++ جمله ی آخر مال من نیست. گفتم که گفته باشم.
* Pour Mon Jésus
این روزای آخر سال نوشتنم نمیاد. امشب فقط اومدم هوارو آلوده کنم. تو تاریکی کوچه سرفه کنم. دیوارا برگردن نگاه کنن من برم.
+ این رژ را خانم
هم به لب می زنند
هم به گونه
این لب ِ از رژ کمتر را خانم *
* علیرضا روشن/ سنگ مهتاب (دفتر یکم)
+ استاد : " می دونی بدتر از عشق بی فرجام چیه؟ فرجام بدون عشق... "
"برف روی شیروانی داغ"
* پیش نماز / دکتر محمد حسین بهرامی
++ برای تو که معنا داری.