من وقت هایی که حالم بد است ترجیح می دهم خواب باشم. سرم را ببرم توی بالش و هی بخوابم. یا هی کتاب بخوانم و هی کتاب بخوانم. اول از کتاب ها شروع می کنم. مکبت را دوست داشتم ولی نه به اندازه ی نوای اسرار آمیز. اصلن من این جناب اشمیت را عجیب می دوستم. بالاخره هم وطن هم هستیم:)
نامه ای عاشقانه از تیمارستان ایالتی هم فوق العاده بود. لااقل برای من. زندگی در پیش رو هم همچنین.
خلاصه حالم که بد است کتاب خوب زیاد می خوانم. وقتی دچار بحرانم رقص و شلوغی را هم دوست دارم. فیلم تکراری را نیز هم. مثلن بیست و یک گرم یا ذیبا یا طبقه سوم یا درباره الی یا هامون یا کندو یا در بروژ. همین هایی که دوست دارم و یادم مانده.
به نظرم زمان یک تکه یخ است. مثل یک دست سرد روی لختی تنت. آب شدنش در عین لذت آزاردهنده است. حرارت دست که قد تنت بشود فوق العاده است. باید یک جوری به این لذت ها دامن بزنی. حتی وقتی حالت خوب نیست و هی الکی دلت شور می زند و یقین داری که زندگی واقعا چیز نکبتی ست.
بگذریم. حالا از بحران گذشته ام. یعنی تا زده ام گذاشته ام زیر سرم. بعدا دوباره بازش می کنم. ولی فعلن ترجیح می دهم سرم گرم صدای اگزوپری باشد. فعلن اصلن حال فکر کردن به این بحران های رو به صعود را ندارم. یک حالی ام. عجیب. چیزهایی دلم می خواهد که کمی دور شده اند. مثلن خانه. نماز. تخت فرسوده ی سالهای دور. صدای کلیسا. همین چیزهایی که فعلن نیستند. خلاصه دنیای این روزهام این شکلی ست که نیستم.
+ کلید خانه را برنداشته ای
می ترسم برگردی و من نباشم
زمستان باشد...