بعضی کتاب ها پدر آدم را در می آورند تا تمام شوند. الان که دارم می نویسم همه اش به این فکر می کنم شاید همه چیز با یک افسانه ی سنگسری آغاز شد. از آن هفت برادر و یک دانه خواهرشان. می دانی؟ نباید جدا می شدیم. نباید گل می دادیم. باید می ماندیم. محکم. گل ِ به زور چیده شده دردش کمتر است. داغش انقدر آتش زیر خاکستر نمی شود.
خوبیش این است که آقای نویسنده توی تک تک کتاب هاش رسما دیوانه ات می کند. انگار قسمتی از متن این همه اتفاقی. می افتی توی دایره ها. می چرخی و آدم ها با حرف هاشان، با آرمان هاشان، با حماقت هاشان، با همه ی تنهایی های دنباله دارشان توی سرت می چرخند. گاهی آدم دلش می خواهد داد بزند. یک جوری که یکی بیاید از دایره پرتش کند بیرون. که بعد بالا بیاورد.
بدیش این است که تک تک آدم های توی کتاب را می شناسی. اگر تو ایرج بودی مادرت همین بانوی توی قصه می شد. رفیق جان جانی ات شاید اسد می شد. برادرت سعید می شد. پسر عموت مجید می شد. و خواهرت یک وقت لای برف ها وقتی فقط سرش پیدا بود انسی را بغل می کرد و بدون اینکه بخواهد یواش یواش توی تنش حل می شد.
بدیش این است که قصه دروغ نیست. درد دارد. انقدر که می توانی اول توی آینه یک قورباغه ببینی بعد خودت را. و وقتی با خودت می گویی : « فریدون سه پسر داشت. » دلت یک جوری بگیرد که حس کنی هیچوقت خوب نبوده ای. بدیش این است که هر کار می کنی خوابت نمی برد. بس که سالهای خاکستری پی در پی همه اش خواب بوده ای.
+ بالاخره "فریدون سه پسر داشت" تمام شد. امشب کتاب تازه ای دستم نمی گیرم. می خواهم فکر کنم ببینم همه چیز از کجا شروع شد. فرداش نوبت "ذوب شده" است.
+ بعد از مدت ها چند تا فیلم خوب دیدم. "اسب حیوان نجیبی ست" را می توانم برای بار سوم هم ببینم. Le fabuleux destin d'Amélie Poulain را بعد از مدت ها خاک خوردن از توی کمد بیرون کشیدم. حرف نداشت. باید حتما یک بار دیگر تماشاش کنم. موسیقی Yann Tiersen توی متن فیلم زیباتر هم می شود. و Midnight in Paris مثل اغلب کارهای وودی آلن معرکه بود.
توی حیاط ما چهارتا درخت هست. سیب و گردو و انجیر و زردآلو. سه تای اول را میثم کاشت. نمی دانم کی! زمان دقیقش خاطرم نیست ولی مطمئنم کار دست خود خود خودش است. اصلا تمام درخت های ما و همسایه مان مال میثم است. درخت زردآلو هم از یک هسته ی کوچک زردآلو آغاز شد. فکر کنم از لای انگشت های مامان لیز خورد و افتاد توی باغچه. حالا حسابی قد کشیده برای خودش.
قبلاها که این درخت ها نبودند ما از خانه ی عمو اینها یک افق منظره داشتیم و طبیعتا آنها هم از ما... و باز هم طبیعتا زمان یک چیزهایی را تغییر می دهد. تا همین پارسال حالم از این درخت سیب که درست روبروی پنجره قد کشیده بهم می خورد. لابد به خاطر اینکه زشت بوده به چشم من. حالا ولی حس خوبی بهش دارم. اصلا دروغ چرا؟ من میمیرم برای این همه سیب و عطری که توی هوا پخش می کنند. فقط کاش همسایه مان درخت یاس شان را نگه می داشتند! حیف شد!
حیاط تنهای خانه ی ما کنار این چهار تا درخت و یک عالمه عکس رنگی و زهرا و هوای کسی که نیست، فعلا نیست، غروب ها عجیب دلچسب می شود. با اینکه مدت هاست دیگر خبری از شلوغی ها و رفت و آمدهای سالهای قبل نیست ولی هنوز می شود احساس خوب بودن کرد وقتی برگ ها خیس خیس می شوند و مامان زیر سایه ای سبزی پاک می کند. حتی وقتی گنجشکی با سر می خورد توی پنجره و پخش زمین می شود.
می دانم هر جا که باشم ته تهش برمیگردم همینجا که گاهی هیچ دوستش ندارم. شاید هم برنگشتم. گاهی گم کردن چیز خوبی ست. شاید یک وقت دلم خواست اینجا را گم کنم و گم کردم.
+ دلم آش نذری می خواهد و باد تندی که تن درخت ها را دیوانه کند. که بعد با صدای بلند برام بخندی.
با این آهنگ می شود مُرد. بلد است چطور گونه هام را تر کند.
* به چیزهای قشنگی که نیست! فکر بکن
کنار کوچکی من بایست!... فکر بکن↓
به روز ِ منتظری توی دست «آینده»
به باز کردن ِ یک نامه ی پر از خنده...
یک خیال دور. یک چیزی مثل خواب. یک چیزی که هست اما نیست. فکر می کنم. فکر می کنم یک چیزی کم است. یک چیزی که بوده اما حالا نیست. نمی دانم چه. اصلا این نمی دانم ها انقدر زیاد شده اند که به شماره نمی آیند. به دیروزهام که فکر می کنم سرگیجه می گیرم. یک عالمه تصویر مثل تاس توی سرم می چرخند. و من هربار دست می برم بگیرم شان همه ی تنم می لرزد. می ترسم. نمی دانم کدام واقعیتند و کدام دروغ های من به من. توی سرم می چرخند و من می ترسم. چقدر تصویر هام زیاد و کودکیم کوتاه!
دروغ چرا؟ حال این روزهام خوب نیست. می خندم اما مصنوعی. یعنی که ناخوشم. توی دنیام هیچی بهم نمی رسد. مثل آونگم. توی بی وزنی محض. می آیم.. می روم.. می آیم.. می روم.. می آیم... و سرم می خورد به دیواره ی تنگ.
طول و عرض اتاق را راه می روم... مادرم بلد نیست دلواپسی اش را مثل انگشت قطع شده ی عمه توی گره روسری اش قایم کند. طول و عرض اتاق را راه می روم... مادرم غذا می پزد و من حرص می خورم. طول و عرض اتاق را راه می روم... پدرم می دود و من می افتم. طول و عرض اتاق را راه می روم... تابستان خوبی نیست.
به سرهنگ فکر می کنم. به لیلا. به عباس. به مریم. به شهره. اتفاق ها درستند. کلمه ها غلط. حالم جوری که باید نیست. می ترسم. طول و عرض اتاق را راه می روم... یادم می آید از روی آن صخره می شد تمام خانه های شهرک را با فاصله دید. طول و عرض اتاق را راه می روم... خدا مفهومش را از دست داده بود. طول و عرض اتاق را راه می روم... تصویری که یک عمر توی ذهنم پرداخته بودند، یکهو شکست. طول و عرض اتاق را راه می روم... فکر میکنم مهم نیست. طول و عرض اتاق را راه می روم... چه اهمیتی دارد؟
طول و عرض اتاق را راه می روم... زهرا نگام می کند و می خواند: "همه چی آرومه... من چقد خوشبختم" نمی پرسد "چه شده؟" می داند نمی گویم. دوباره صداش را هل می دهد سمتم. "عقرب زلف کجت با قمر قرینه...***" می مانم. چقدر موی کوتاه بهش می آید. عکس ها را دوره می کند. "این کیه؟" نگاش میکنم. "همکلاسیم." ... "این پسره؟" ... "همکلاسیم." ... "این دختره؟" ... "یه دوست." اگر سامان بود می پرسید: "فقط همین؟" و لابد من سکوت میکردم.... "اینجا کجاست؟" ... "نمایشگاه." خیره ام می شود. یادم می آید یک چیزی بوده که حالا نیست. از جاش بلند می شود. می رود. می مانم. طول و عرض اتاق را راه می روم...
+ بدیش این است نمی شود خواست و خوابید.
+ بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم...
+ شعر ادامه مطلب را عاشقانه دوست دارم.
*** این آواز را تو برام بخوان.
"علیرضا روشن"
+ خسته م. خیلی خسته م. کاش می شد خوابید و دیگه بیدار نشد. خوابید و مُرد.
+ هی گریه توی پنجره... هی دست روی دست...
کی کاسه کوزه های جهان را سرم شکست؟
یه وقتایی هست آدم دلش می خواد هی راه بره، هی راه بره، هی راه بره. اصلنم مهم نیست به جای خاصی نرسه. همون بی هدف رفتن لذت بخشه.
الان من تو این حالتم.
+ ...که یک ستاره ی غمگین و شاد را بکشم
که مرگ را بنویسم، که باد را بکشم
تمام مرثیه های جهان درون منند
که در نهایت اندوه، داد را بکشم
کنار آینه می ایستم که در رویا
دو تا فرشته ی بی اعتماد را بکشم
دو قلب و تیر... دو سوراخ... سوزش ترکش
برای عشق کدامین نماد را بکشم؟!
شروع می کنم از لحظه ای که... از... از... از...
که آنچه مرد ندارد به یاد را بکشم
«فروغ» مرده و من توی گریه می خواهم
«که گیس دختر سید جواد را بکشم»
حتی پلاک خانه را...
سید مهدی موسوی
ناشر : فصل پنجم
می خواهم لحن غمگینم را عوض کنم. دوتا بال بکشم و به موهای زهرا فکر کنم. به آن روبان ها و کش سفید که گره خورده به سیاهی موهای لخت ِ بلندش. و به تکه های صورتی که قرار است بین موهای تو باشد. و به آن همه کتاب که نخوانده ام. و به شعرهایی که نگفته اند. و بعد باید ترسم را ساعت نه بگذارم توی کوچه. و شب که شد گوشه ی اتاقم که سقف و دیوارش را فروخته ام هزرگی های ذهنم را آب و نان بدهم. " کودک نامشروع من باید رشد کند. " قرار است اصلا برام مهم نباشد که آدم ها فکر می کنند لجن دورم را گرفته. و باید فراموش کنم که به خیال حمید " هر رابطه ای از یک نیاز جنسی سرچشمه می گیرد. و تو اگر به تن آدم های دور و برت فکر نکنی ناخوشی، چرا که داری بی رحمانه خودت را سرکوب می کنی. "
بی خیال همه!
امشب پر از سالوادور دالی ام. رقص رنگ هات را روی سرانگشت هام حس می کنم. یادم می آید صورتی دوست دارم با... خنده دوست دارم با... جاده دوست دارم با... نگاه دوست دارم با...
و بعد در نهایت اندوه با تمام اینها بغض انگشت هام را می کشم برای دکمه هایی که نیست. خوابم. سایه هامان روی دیوار بهم پیچیده اند. رقص تنت را روی تنم حس می کنم. قائم به من. آفتاب باش. سایه ام برای تو. وقتی دوباره بی تاب، تاب می خورم توی هوایی که از خواب تو روی آن بلندی دور گرفته ام.
مطمئنم قبلا گفته ام. یک بار بچه که بودم از یک ارتفاعی افتادم. لبه پشت بام، آجری زیر پاهای کوچکم لغزید. افتادم. افتاد. شاید هم نیفتاد. تنم خورد به بند رخت ها و بعد پخش زمین شدم. درد داشت. زیر چشم هام هم کبود شد.
حالا ولی جای ترس از بلندی، شهوت دارم به بالاتر رفتن. نمی ترسم یک وقت، یک جا، لبه پرتگاهی، آجری سگی چیزی زیر پاهام بلغزد و بیفتم توی لجن. نمی ترسم موقع بالا رفتن آدم ها سنگم بزنند هلم بدهند. نمی ترسم از آدم آشغالی که ممکن است من باشم.
رسیده ام به جایی که رقص تنت روی لیوان ها دلم را گرم می کند و پرچم موهای زهرا با آن تکه های سفید، کنار مزرهای جهان کوچک خود خود خودم سه نقطه می گذارد و دیگر از هیچ واژه ای نمی ترسم. رسیده ام به جایی که دست هات را اگر ها کنی جهانم گرم می شود. و زندگیم شده بطری های خالی و کتاب و عکس و یک دفتر کوچولوی دوست داشتنی و خواب های کوتاه ِ کوتاه ِ کوتاه. یک جعبه رنگ و کاغذهای سفید ِ سفید ِ سفید، با موهای بلند ِ بلند ِ بلندی که حوصله ام به اتو یا برس کردن شان نمی رسد.
رسیده ام به جایی که کسی نیست جز من و آدم هایی که خودم از شاخه های بالایی چیده ام. خواب نیست.
+ دیشب خواب مادربزرگ را دیدم. و یادم آمد مادربزرگ از یک جایی به بعد قصه هاش را فراموش کرد. ولی هیچوقت نفهمیدم از کجا؟
++ خواب بودم.