نمی‌توانم جلوی زمان را بگیرم نینوش. سرش را پایین انداخته و می‌رود. مثلا یک ساعت پیش پنجشنبه بود و حالا سه‌شنبه است. انگار فقط یک بار پلک زده باشم و در همان پلک زدن، کسی چند روزم را خورده باشد. لعنتی حتی بشقاب را هم لیس زده است. نمی‌دانم قبلا هم اینطور بوده یا نه. اما حالا زمان مثل ماهی از دستم لیز می‌خورد. کاش می‌شد نگهش داشت. این لعنتی را نگه داشت و کمی بیشتر لحظه را نگاه کرد. من از این شتاب می‌ترسم.

+ [ تاریخ ] دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۵ [ ساعت ] 19:22[ نویسنده] Hojjat |

بوی مرا این آب و صابون ها نخواهد برد...
برچسب‌ها: عکس فوری
+ [ تاریخ ] جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ [ ساعت ] 22:53[ نویسنده] Hojjat |

مادربزرگ همیشه یادش می‌ماند وقت نماز را بهم یادآوری کند. اوقاتش تلخ می‌شد اگر نمی‌خواندم. وقتی میخواندم خیال هردومان راحت می‌شد.

حالا ولی نخوانده هم خیالم راحت است. خیلی وقت‌ها هم حالم خوب است.

حالم خوب است ولی محکم نگهم دار.


برچسب‌ها: عکس فوری
+ [ تاریخ ] شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۲ [ ساعت ] 14:15[ نویسنده] Hojjat |

نشسته ام خیره به این مانیتور لعنتی. ته ذهنم جهان های موازی معلق دارم و سرگیجه و دردهایی که فقط محض چشم ها به وجود آمده اند. دردهای لعنتی ِ تکرار شونده. نه حوصله ام به مهسا وحدت و شاهین می رسد نه حتی دنگ شوی عزیز. دارم یکنواختی ِ سامی بیگی را گوش می کنم و هی میگذارم تکرار شود که مبادا دق کنم. رسیده ام به روزی یک خط نوشتن و یک خط ترجمه و مدام چک کردن ایمیل ها به شوق آلیس ِ لعنتی که خوابش برده انگار. عصر ِ هر روز ِ تابستانم را با تکیه دادن به سکو و جواب پیام ها را ندادن و قرار گذاشتن با دوستان و نرفتن سپری می کنم. مکالمه هام با سعید همه از طرف من ناتمام می ماند و خیالم راحت است که دلگیر نمی شود، که می داند چقدر بهم ریختگی هام زیاد می شود هر روز و هر روز و هر روز... و چقدر دلتنگم.

و چقدر سرم، دیوار می خواهد !

و چقدر زمستان های خدا بهترند و چقدر من به این همه و آن همه ی دیگر که نمی گویم فکر می کنم.

نشسته ام خیره به این مانتیور لعنتی. با واقعا بغض و می دانم همین چند دقیقه ها هم چشم ها را به فاک می دهند و دردهای لعنتی را تشدید می کنند. بابا لنگ دراز را برمی دارم و همان صفحه های اول می مانم. سر همان چهارشنبه که می خواهد بگوید بعد از این جودی صداش می کنند. بابا لنگ دراز عزیز. خاطره ی خوش ِ آن روزها. به آن سایه ی کشیده ی روی دیوار نگاه می کنم و می نویسم:

چقدر خیلی چیزهای بد مثل همین تابستان لعنتی بی رحمانه طولانی می شوند. درست عکس آغوش ها و بوسه ها.

* محسن عاصی


برچسب‌ها: عکس فوری
+ [ تاریخ ] یکشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۲ [ ساعت ] 13:59[ نویسنده] Hojjat |

بدبختی آدمی آن وقتی نیست که پی ببرد هیچ چیز نمی تواند یاری اش کند ـ نه مذهب، نه غرور، نه هیچ چیز ِ دیگر ـ بدبختی آدمی آن وقتی ست که پی ببرد به یاری نیاز ندارد.

"خشم و هیاهو" - ویلیام فاکنر


برچسب‌ها: عکس فوری
+ [ تاریخ ] پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۲ [ ساعت ] 11:24[ نویسنده] Hojjat |

خیلی وقته که دیگه خیلی نیستم. ولی خب این بار می خوام به بهانه ی درس نباشم.

یعنی واقعا می خوام به مدت دو هفته آدم باشم.

+ مواظب خودتون باشید!


برچسب‌ها: عکس فوری
+ [ تاریخ ] شنبه نهم دی ۱۳۹۱ [ ساعت ] 14:38[ نویسنده] Hojjat |

داشتم فکر می کردم من اصلن ناراحت نیستم از اینکه تهران قبول نشدم و مجبورم هوای ت... تبریز و تحمل کنم. اصلن بد نیست که شهر خودمم قبول نشدم. همین که حالا کلی آدم متفاوت دور و برم هست برام کافیه. از جغرافیای الانم راضی ام.

گاهی همین اندازه بسه...


برچسب‌ها: عکس فوری
+ [ تاریخ ] دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۱ [ ساعت ] 15:16[ نویسنده] Hojjat |

برای اولین بار در طول و عرض زندگیم توی این موقعیت مشابه هر ساله احساس می کنم غمگینم. مثل کسی که خیلی ناگهانی بفهمد زمین اصلن هم گرد نیست.

+ دلم فقط یک بالن آبی یا صورتی می خواهد. شاید هم سبز.

 

عنوان : " لمسم کن! جذام ندارم... "


برچسب‌ها: عکس فوری
+ [ تاریخ ] چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ [ ساعت ] 15:35[ نویسنده] Hojjat |

اینجا برای مدتی نا معلوم تعطیل خواهد بود.

+ و من روی پله های چوبی دنبال صید غزل آلا...


برچسب‌ها: عکس فوری
+ [ تاریخ ] جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱ [ ساعت ] 11:19[ نویسنده] Hojjat |

من وقت هایی که حالم بد است ترجیح می دهم خواب باشم. سرم را ببرم توی بالش و هی بخوابم. یا هی کتاب بخوانم و هی کتاب بخوانم. اول از کتاب ها شروع می کنم. مکبت را دوست داشتم ولی نه به اندازه ی نوای اسرار آمیز. اصلن من این جناب اشمیت را عجیب می دوستم. بالاخره هم وطن هم هستیم:)

نامه ای عاشقانه از تیمارستان ایالتی هم فوق العاده بود. لااقل برای من. زندگی در پیش رو هم همچنین.

خلاصه حالم که بد است کتاب خوب زیاد می خوانم. وقتی دچار بحرانم رقص و شلوغی را هم دوست دارم. فیلم تکراری را نیز هم. مثلن بیست و یک گرم یا ذیبا یا طبقه سوم یا درباره الی یا هامون یا کندو یا در بروژ. همین هایی که دوست دارم و یادم مانده.

به نظرم زمان یک تکه یخ است. مثل یک دست سرد روی لختی تنت. آب شدنش در عین لذت آزاردهنده است. حرارت دست که قد تنت بشود فوق العاده است. باید یک جوری به این لذت ها دامن بزنی. حتی وقتی حالت خوب نیست و هی الکی دلت شور می زند و یقین داری که زندگی واقعا چیز نکبتی ست.

بگذریم. حالا از بحران گذشته ام. یعنی تا زده ام گذاشته ام زیر سرم. بعدا دوباره بازش می کنم. ولی فعلن ترجیح می دهم سرم گرم صدای اگزوپری باشد. فعلن اصلن حال فکر کردن به این بحران های رو به صعود را ندارم. یک حالی ام. عجیب. چیزهایی دلم می خواهد که کمی دور شده اند. مثلن خانه. نماز. تخت فرسوده ی سالهای دور. صدای کلیسا. همین چیزهایی که فعلن نیستند. خلاصه دنیای این روزهام این شکلی ست که نیستم.

+ کلید خانه را برنداشته ای

   می ترسم برگردی و من نباشم

   زمستان باشد...


برچسب‌ها: عکس فوری
+ [ تاریخ ] سه شنبه هجدهم مهر ۱۳۹۱ [ ساعت ] 9:54[ نویسنده] Hojjat |

اینکه آدم خودخواه باشد خوب است. نباید به گزینه های بعدی فکر کرد.
برچسب‌ها: عکس فوری
+ [ تاریخ ] چهارشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۱ [ ساعت ] 0:24[ نویسنده] Hojjat |

قرار نیست همیشه همه چیز پیچیده باشد. گاهی حتی یک عکس ساده حال آدم را خوش میکند. یک جوری که یک کوچولو لبخند بزنی. و بعد... گور بابای دنیا!


برچسب‌ها: عکس فوری
ادامه مطلب
+ [ تاریخ ] جمعه ششم مرداد ۱۳۹۱ [ ساعت ] 13:31[ نویسنده] Hojjat |

دروغ چرا؟ همان بار اول هم نتوانستم یک دل سیر گریه کنم. نه که از نبودن گنجشک هام غصه ام نشود. نه. ولی من هر بار فقط خورده شدم. دست دست کردم و از دست رفت. هربار که کسی از لای انگشت هام لیز می خورد من جای گریه فقط توی خودم میمیرم. کسی نمی بیند.

و حالا دارم به مرگ فکر میکنم. بر فرض محال اگر زمین ۲۱ دسامبر ۲۰۱۲ نابود شود چه اتفاقی می افتد؟ واقعا هیچی. فقط ممکن است هدیه های تولد من حرام شوند. ۲۱ دسامبر باشد و قبل از اینکه کسی یادش بیاید یک موقعی توی همچین روزی آدمی که من باشم به دنیا آمده هر تکه از زمین پرت شود یک نقطه ی دور.

نبودن ترس ندارد. بودن های بد است که می آزاردم. خوب باش!

 

+ ظاهرا قرار است ۲۱ دسامبر زمین نیست شود.

+ اگر به دنیا آمدم و دیدم کسی نیست چه خاکی توی سرم بریزم؟

 

ها لیلی


برچسب‌ها: عکس فوری
+ [ تاریخ ] دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۱ [ ساعت ] 1:19[ نویسنده] Hojjat |

بعضی کتاب ها پدر آدم را در می آورند تا تمام شوند. الان که دارم می نویسم همه اش به این فکر می کنم شاید همه چیز با یک افسانه ی سنگسری آغاز شد. از آن هفت برادر و یک دانه خواهرشان. می دانی؟ نباید جدا می شدیم. نباید گل می دادیم. باید می ماندیم. محکم. گل ِ به زور چیده شده دردش کمتر است. داغش انقدر آتش زیر خاکستر نمی شود.

خوبیش این است که آقای نویسنده توی تک تک کتاب هاش رسما دیوانه ات می کند. انگار قسمتی از متن این همه اتفاقی. می افتی توی دایره ها. می چرخی و آدم ها با حرف هاشان، با آرمان هاشان، با حماقت هاشان، با همه ی تنهایی های دنباله دارشان توی سرت می چرخند. گاهی آدم دلش می خواهد داد بزند. یک جوری که یکی بیاید از دایره پرتش کند بیرون. که بعد بالا بیاورد.

بدیش این است که تک تک آدم های توی کتاب را می شناسی. اگر تو ایرج بودی مادرت همین بانوی توی قصه می شد. رفیق جان جانی ات شاید اسد می شد. برادرت سعید می شد. پسر عموت مجید می شد. و خواهرت یک وقت لای برف ها وقتی فقط سرش پیدا بود انسی را بغل می کرد و بدون اینکه بخواهد یواش یواش توی تنش حل می شد.

بدیش این است که قصه دروغ نیست. درد دارد. انقدر که می توانی اول توی آینه یک قورباغه ببینی بعد خودت را. و وقتی با خودت می گویی : « فریدون سه پسر داشت. » دلت یک جوری بگیرد که حس کنی هیچوقت خوب نبوده ای. بدیش این است که هر کار می کنی خوابت نمی برد. بس که سالهای خاکستری پی در پی همه اش خواب بوده ای.

 

+ بالاخره "فریدون سه پسر داشت" تمام شد. امشب کتاب تازه ای دستم نمی گیرم. می خواهم فکر کنم ببینم همه چیز از کجا شروع شد. فرداش نوبت "ذوب شده" است.

+ بعد از مدت ها چند تا فیلم خوب دیدم. "اسب حیوان نجیبی ست" را می توانم برای بار سوم هم ببینم. Le fabuleux destin d'Amélie Poulain را بعد از مدت ها خاک خوردن از توی کمد بیرون کشیدم. حرف نداشت. باید حتما یک بار دیگر تماشاش کنم. موسیقی Yann Tiersen توی متن فیلم زیباتر هم می شود. و Midnight in Paris مثل اغلب کارهای وودی آلن معرکه بود.

* سید مهدی موسوی


برچسب‌ها: عکس فوری
+ [ تاریخ ] سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۱ [ ساعت ] 19:36[ نویسنده] Hojjat |

یک خیال دور. یک چیزی مثل خواب. یک چیزی که هست اما نیست. فکر می کنم. فکر می کنم یک چیزی کم است. یک چیزی که بوده اما حالا نیست. نمی دانم چه. اصلا این نمی دانم ها انقدر زیاد شده اند که به شماره نمی آیند. به دیروزهام که فکر می کنم سرگیجه می گیرم. یک عالمه تصویر مثل تاس توی سرم می چرخند. و من هربار دست می برم بگیرم شان همه ی تنم می لرزد. می ترسم. نمی دانم کدام واقعیتند و کدام دروغ های من به من. توی سرم می چرخند و من می ترسم. چقدر تصویر هام زیاد و کودکیم کوتاه!

دروغ چرا؟ حال این روزهام خوب نیست. می خندم اما مصنوعی. یعنی که ناخوشم. توی دنیام هیچی بهم نمی رسد. مثل آونگم. توی بی وزنی محض. می آیم.. می روم.. می آیم.. می روم.. می آیم... و سرم می خورد به دیواره ی تنگ.

طول و عرض اتاق را راه می روم... مادرم بلد نیست دلواپسی اش را مثل انگشت قطع شده ی عمه توی گره روسری اش قایم کند. طول و عرض اتاق را راه می روم... مادرم غذا می پزد و من حرص می خورم. طول و عرض اتاق را راه می روم... پدرم می دود و من می افتم. طول و عرض اتاق را راه می روم... تابستان خوبی نیست.

به سرهنگ فکر می کنم. به لیلا. به عباس. به مریم. به شهره. اتفاق ها درستند. کلمه ها غلط. حالم جوری که باید نیست. می ترسم. طول و عرض اتاق را راه می روم... یادم می آید از روی آن صخره می شد تمام خانه های شهرک را با فاصله دید. طول و عرض اتاق را راه می روم... خدا مفهومش را از دست داده بود. طول و عرض اتاق را راه می روم... تصویری که یک عمر توی ذهنم پرداخته بودند، یکهو شکست. طول و عرض اتاق را راه می روم... فکر میکنم مهم نیست. طول و عرض اتاق را راه می روم... چه اهمیتی دارد؟

طول و عرض اتاق را راه می روم... زهرا نگام می کند و می خواند: "همه چی آرومه... من چقد خوشبختم" نمی پرسد "چه شده؟" می داند نمی گویم. دوباره صداش را هل می دهد سمتم. "عقرب زلف کجت با قمر قرینه...***" می مانم. چقدر موی کوتاه بهش می آید. عکس ها را دوره می کند. "این کیه؟" نگاش میکنم. "همکلاسیم." ... "این پسره؟" ... "همکلاسیم." ... "این دختره؟" ... "یه دوست." اگر سامان بود می پرسید: "فقط همین؟" و لابد من سکوت میکردم.... "اینجا کجاست؟" ... "نمایشگاه." خیره ام می شود. یادم می آید یک چیزی بوده که حالا نیست. از جاش بلند می شود. می رود. می مانم. طول و عرض اتاق را راه می روم...

+ بدیش این است نمی شود خواست و خوابید.

+ بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم...

+ شعر ادامه مطلب را عاشقانه دوست دارم.

*** این آواز را تو برام بخوان.

عکس فوری


برچسب‌ها: عکس فوری
ادامه مطلب
+ [ تاریخ ] جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۱ [ ساعت ] 22:15[ نویسنده] Hojjat |

کاش مي شد مُرد
مثل راه رفتن، خوابيدن، خريد کردن
کاش مي شد خواست و مُرد

"علیرضا روشن"

 

+ خسته م. خیلی خسته م. کاش می شد خوابید و دیگه بیدار نشد. خوابید و مُرد.

+ هی گریه توی پنجره... هی دست روی دست...

   کی کاسه کوزه های جهان را سرم شکست؟

 

دلم تنگ شده

 


برچسب‌ها: عکس فوری
+ [ تاریخ ] پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۱ [ ساعت ] 0:26[ نویسنده] Hojjat |