نشسته ام خیره به این مانیتور لعنتی. ته ذهنم جهان های موازی معلق دارم و سرگیجه و دردهایی که فقط محض چشم ها به وجود آمده اند. دردهای لعنتی ِ تکرار شونده. نه حوصله ام به مهسا وحدت و شاهین می رسد نه حتی دنگ شوی عزیز. دارم یکنواختی ِ سامی بیگی را گوش می کنم و هی میگذارم تکرار شود که مبادا دق کنم. رسیده ام به روزی یک خط نوشتن و یک خط ترجمه و مدام چک کردن ایمیل ها به شوق آلیس ِ لعنتی که خوابش برده انگار. عصر ِ هر روز ِ تابستانم را با تکیه دادن به سکو و جواب پیام ها را ندادن و قرار گذاشتن با دوستان و نرفتن سپری می کنم. مکالمه هام با سعید همه از طرف من ناتمام می ماند و خیالم راحت است که دلگیر نمی شود، که می داند چقدر بهم ریختگی هام زیاد می شود هر روز و هر روز و هر روز... و چقدر دلتنگم.

و چقدر سرم، دیوار می خواهد !

و چقدر زمستان های خدا بهترند و چقدر من به این همه و آن همه ی دیگر که نمی گویم فکر می کنم.

نشسته ام خیره به این مانتیور لعنتی. با واقعا بغض و می دانم همین چند دقیقه ها هم چشم ها را به فاک می دهند و دردهای لعنتی را تشدید می کنند. بابا لنگ دراز را برمی دارم و همان صفحه های اول می مانم. سر همان چهارشنبه که می خواهد بگوید بعد از این جودی صداش می کنند. بابا لنگ دراز عزیز. خاطره ی خوش ِ آن روزها. به آن سایه ی کشیده ی روی دیوار نگاه می کنم و می نویسم:

چقدر خیلی چیزهای بد مثل همین تابستان لعنتی بی رحمانه طولانی می شوند. درست عکس آغوش ها و بوسه ها.

* محسن عاصی


برچسب‌ها: عکس فوری
+ [ تاریخ ] یکشنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۲ [ ساعت ] 13:59[ نویسنده] Hojjat |