اینجا آبهای نا آرام زیادی هست و عکس هایی که ته نشین نمی شوند. و من انقدر خسته ام که دیگر حتی دلم شور ماهی ها را هم نمی زند.
اینجا آدم هایی هستند که مرده هاشان را قسمت می کنند. و کسی فکر تا خوردن عکس ها نیست. کسی یادش به هیچ سیزده به دری نمی افتد. کسی حواسش به دلش نیست.
اینجا پول می دهند که یکی بیاید اشک شان را در بیاورد. با اشک ها انگار خاطره ها هم می افتند. میمیرند. اینجا آدم ها بعد از گریه عوض می شوند. آدم قبل از گریه آب می رود انگار.
اینجا بوی آدم اولیه می آید. بوی ماندگی. بوی بد ِ نبودن. بوی بد ِ بد بودن. اینجا بودن هایی هست که من نمی خواهم. واقعا نمی خواهم.
اینجا جای خوبی نیست. خیلی ها نیستند. و این خوب نیست. خوب نیست که جای خالی پر نشدنی داشته باشی.
اینجا هوا پس است. بوی گریه می آید. بوی گربه ی مرده می آید. خانه ی همسایه را گند برداشته.
اینجا دهکده ای ست که در آن تمام قوانین طبیعی جهان من نقض می شود. واقعا می خواهم بالا بیاورم.
+ اینجا من نیستم.
* عنوان داستانی از کتاب "چشم های سگ آبی رنگ" / مارکز / ترجمه بهمن فرزانه
La définition du beau est facile : il est ce qui désespère
تعریف زیبا آسان است : زیبا آن چیزی ست که نومید می کند.
پل والری
+ گاهی لبه پرتگاهی و دستت به هیچی بند نیست. هیچ بلندی دلبازی نیست. انگار تمام دره های دنیا را چیده اند پشت پلک هات.
+ خواب نیست.
قرار نیست همیشه همه چیز پیچیده باشد. گاهی حتی یک عکس ساده حال آدم را خوش میکند. یک جوری که یک کوچولو لبخند بزنی. و بعد... گور بابای دنیا!
هنگامی که لبهايت بر لبهايم قرار می گيرد
از ميان همه اين بادها، تنها يکی مرا با خود می برد
هنگامی که سايه ات بر درب اتاقم می گذرد
و روياهای من به بند انگشتانت گره می خورد
پیوست به پست قبل
+ از من نیست. لینکش گم شده توی این شلوغی ها.
De mille sauveurs, une seule me touche
Lorsque tes lèvres, effleurent ma bouche
De tous ces vents, un seul m’emporte
Lorsque ton ombre, passe ma porte
Et mes rêves s’accrochent à tes phalanges
دروغ چرا؟ همان بار اول هم نتوانستم یک دل سیر گریه کنم. نه که از نبودن گنجشک هام غصه ام نشود. نه. ولی من هر بار فقط خورده شدم. دست دست کردم و از دست رفت. هربار که کسی از لای انگشت هام لیز می خورد من جای گریه فقط توی خودم میمیرم. کسی نمی بیند.
و حالا دارم به مرگ فکر میکنم. بر فرض محال اگر زمین ۲۱ دسامبر ۲۰۱۲ نابود شود چه اتفاقی می افتد؟ واقعا هیچی. فقط ممکن است هدیه های تولد من حرام شوند. ۲۱ دسامبر باشد و قبل از اینکه کسی یادش بیاید یک موقعی توی همچین روزی آدمی که من باشم به دنیا آمده هر تکه از زمین پرت شود یک نقطه ی دور.
نبودن ترس ندارد. بودن های بد است که می آزاردم. خوب باش!
+ ظاهرا قرار است ۲۱ دسامبر زمین نیست شود.
+ اگر به دنیا آمدم و دیدم کسی نیست چه خاکی توی سرم بریزم؟