خاطرم هست روز و شبهایی که سفره با یک بوسه هم رونق داشت

ماه کامل از لبت می چیدم ... قلب من هرجا بگی بیرق داشت

 

سمت تاریک جهان هر جا بود ... دست ما فانوس روشن می برد

زندگی روشن تر از حالا بود ... غصه ی مارو خدا هم می خورد

 

خاطرم هست روز و شبهایی که ... عشق ِ بی سرمایه هم حرمت داشت

گرچه هر دو دست خالی بودیم ... خونه از تنها شدن وحشت داشت

 

دست خالی پیش تو خوش بودم ... خاطرم هست خاطرت هست یا نه؟

دستت اما همه ی درهارو ... روی من بست، خاطرت هست یا نه؟

 

گریه می کردم بری میمیرم ... مردم اما زنده تر فردا شد

خاطرت نیست خاطرم هست اما ... کعبه از دستای تو پیدا شد

 

خاطرم هست روز و شبهایی که سفره با یک بوسه هم رونق داشت

ماه کامل از لبت می چیدم ... قلب من هرجا بگی بیرق داشت

 

+ برای آن روزها.

++ مشترک مورد نظر تا اطلاع ثانوی در دسترس نمی باشد. لطفا فعلا ببخشید.

+ [ تاریخ ] چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰ [ ساعت ] 17:34[ نویسنده] Hojjat |

غربت یعنی همین جایی که من هستم. همین جایی که زبان مردمش را نمی فهمم. همین جایی که روزی صد بار باید بگویم "هان؟" بلکه شاید به فارسی صحبت کنند.

غربت یعنی همین شهر سرد لعنتی که نود و پنج درصدش بیمارستان و داروخانه و تجهیزات پزشکی ست. چهار درصدش بازار و باقی مانده اش منطقه مسکونی.

+ حالم خوب خوب است. بر می گردم.

+ [ تاریخ ] چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۰ [ ساعت ] 14:57[ نویسنده] Hojjat |