می‌گویند یونسکو وقتی "پادشاه میمیرد" را نوشت، به مرگ فکر میکرد. به مواجهه با مرگ. به قول خودش این کار تمرینی بوده برای کاستن از این ترس. اما آیا توانست از آن بکاهد؟ اگر توانسته بود همسرش مجبور نبود هر روز سر میز صبحانه دلش را قرص کند. حقیقت این است که یونسکو مُرد، بدون اینکه این ترس لعنتی دست از سرش بردارد. ترس‌ها گاهی اینگونه اند. خرس‌هایی که خیلی اشتها ندارند. اول زمینت می‌زنند. بعد زخم و زیلی در برف کهنه می‌افتی و برف نو کم کم می‌آید که بپوشاندت. اما کم کم. قرار نيست یکباره تمام شود. خرس کم اشتها هر دفعه فقط یک تکه را به دهان میبرد. او سرگرمی‌اش را جدی گرفته‌است. برایش هم هیچ اهمیتی ندارد که درد میکشی. نمی‌فهمد. ترس‌ها همیشه نفهم‌تر از آنند که ما فکر می‌کنیم. گاهی باید از ترس از دست دادن، چیزی را رها کرد. مگر یک نفر چقدر تحمل دارد؟! خودت را که از زندگی کنار میکشی شاید بهتر نشوی، اما دست کم برای آدم‌ها زمان بیشتری برای کنار آمدن می‌ماند. گاهی دست و پا که می‌زنی بیشتر فرو می‌روی.
+ [ تاریخ ] سه شنبه بیستم مرداد ۱۳۹۴ [ ساعت ] 1:12[ نویسنده] Hojjat |