فکرش را بکنید، جناب آنتونی ترالوپ در مدت ۳۵ سال بدون ذره ای توقف، درست مثل یک ماشین نویسندگی، ۴۹ رمان نوشته. (عمرا به پای دانیل استیل برسد!)
جناب ترالوپ ِ عزیز تمام روزهای هفته از ساعت ۵.۵ تا ۸.۵ هر چه توی سرش بوده می ریخته روی کاغذ. یک عدد ساعت هم کنار دستش می گذاشته. چرا؟ چون طبق قوانین خودش باید در مدت ۱۵ دقیقه، ۲۵۰ کلمه بنویسد. (خداییش کنتور انداختنش حرف نداشته.) و طبق مدارک موجود اگر قبل از ساعت ۸.۵ رمانی را به پایان می رساند. فورا کاغذ سفید دیگری بر می داشت و نوشتن رمان بعدی را آغاز می کرد.
یعنی نه حس و حال خودش، نه آب و هوای بیرون خانه، نه خبر خودکشی دست جمعی قورباغه ها (!)، هیچی، هیچی در نوشتنش تاثیر نداشته.
بعد من ِ بدبخت ِ خاک بر سر ۱۵۰۰۰ دقیقه هم که سپری شود خیلی هنر کنم نیم بند چیز بنویسم.
ای خاک...
+ به گمانم به یاد آقای نجفی باید بروم جلوی آینه بایستم و همان تکیه کلام خوشگل ِ همیشگیش را چند بار تکرار کنم بلکه آدم شوم.
بمیری هی...
++ خاطرات روسپیان سودا زده من / گابریل گارسیا مارکز
+++ فرقی نمی کند مسلمان باشی یا مسیحی یا یهودی یا اهل هر مذهب دیگری. همین که آدم باشی دلت می سوزد برای کودکان معصومی که در قحطی به سر می برند. به خدا درد دارد که ما غذاهامان را دور بریزیم و جایی روی همین زمین خودمان کودکی روی دست های مادرش از گرسنگی تلف شود.
کاری کن قبل از اینکه کودکی دیگر از گرسنگی...
شماره حساب 5555 بانک ملی (کمیته امداد)
شماره حساب 99999 بانک ملی ( هلال احمر)
درد دارد. خیلی درد دارد. فرق شکافته تان را نمی گویم مولا. دل شکسته تان درد دارد. امشب خود خدا هم نمی تواند دل شما را بند بزند. به خدا که نمی تواند.
فدای شما اگر بروید از فردا چه کسی شبانه در خانه های این شهر را بزند. چه کسی مردم شهر را سیر کند. کودکان این شهر از فردا تا کجای تاریخ منتظر خدای شبهای این شهر بی آینه باشند.
مولای من شما که عمری صلیب تنهایی تان را به دوش کشیدید باز هم به دوش بکشید. زمین بعد از شما که دیگر لطفی ندارد. یک بغض تو سری خورده است که دلش بالا آوردن می خواهد.
مولای سبز پوش من، شما که خدا در رشته های آبی رگ هاتان جریان دارد، زندگی را دوباره به کوچه بیاورید. هجرت شما آغاز بیهودگی این زندگی های همیشه خالی ست. امروز را سرشار کنید...
مولای من به خدا درد دارد. درد دارد تصور دل همیشه تنهاتان که شکست و روی سجاده پخش شد. درد دارد از درد شما نمردن. یاس تان را که پرپر کردند لااقل شما بمانید برای ما که عمری ست زنده زنده در گورهای دسته جمعی خفته ایم. از آن راه دور برگردید که بعد از شما ما آدم ها همه تنهاییم.
+ من فدای دل شکسته تان مولا!
آهای دوست عزیز. ترول محترم (شاید هم محترمه)، همین جور به کارت ادامه بده. من ناراحت نیستم، ناراحت هم نخواهم شد. دوست عزیز مشکلی نیست، عقده هات را اینجا خالی کن. من طاقتم بیشتر از اینهاست. بنویس شاید من هم کمی از این لمپن بازی ها یاد گرفتم. بالاخره یک روز به کارم می آید. فقط تورو خدا توقع نداشته باش کامنت هات را تائید کنم. از اینجا خانواده رد می شود. فکر خودت را نکن. شما استثنایی.
روز خوش
" چرا نمی توانی بین عشق و تن فاصله بیندازی؟ "
" من از فاصله می ترسم نیوشا. تن در عشق تن می شود. بی عشق، تن یک جسد است. "
"" ناتنی / مهدی خلجی ""
بعد نوشت : اگر سر سوزنی عرق ملی(!) داری اینجا کلیک کن و به خلیج فارس رای بده.
شاید باور نکنید اما این روزها به طرز وحشتناکی به نوشتن از چیزهای چندش آور و نکبتی علاقه مند شده ام. گاهی انقدر حوب می نویسم که دلم می خواهد لمس شان کنم. اصلا باورم نمی شود این کسی که در من نفس می کشد خودم باشم.
کسی که این روزها در من نفس می کشد بی اندازه دلش می خواهد آدمی باشد که همه با نفرت اسم مستعارش را به زبان می آورند. امروز پر از احساسات متناقضم. امروز پارادوکس ترین ِ آدم ِ روی زمین شاید من باشم.
خیلی چیزها در من جریان دارد. امروز یک نشانه ی روشنم. یک پارادوکس ِ نکبتی ِ با شکوه.
دلم بال نمی خواهد، پرواز می خواهد. پنجره نمی خواهد، دیدن می خواهد. رسیدن نمی خواهد، رفتن می خواهد.
دلم یک طعم گس کلافه کننده می خواهد که تا ابد روی زبانم جاری باشد.
امروز خیلی چیزها دلم می خواهد. هیچ بعید نیست تا چند لحظه دیگر توی این فایل های تو در تو بگردم و یک نسخه ساسی مانکن پیدا کنم و خوب که گوش کردم، بروم روبروی آینه بالا بیاورم. یا اینکه تک و تنها راه بیفتم و تا غروب آفتاب از این کوه لعنتی که همه اش خاطره است بالا بروم.
سقوط آزاد هم بد نیست. به این هم فکر خواهم کرد.
اما جز شما به کسی نگفته ام که امروز یک حس خوب ِ سرشار دارم. حس خدایی که میلیون ها آدم مومن طوافش کرده باشند. حس بادبادکی که از لای شاخه های در هم تنیده ی بائوباب های یک سیاره ی دور جان سالم به در برده باشد. حس کلاغی که نوازش شده باشد. حس خیس رسیدن به یک بن بست باشکوه!
اصلا دروغ چرا؟ دیوانه شده ام، دلم تجربه های تازه می خواهد. دلم چیزهای به ظاهر عجیب می خواهد. دلم می خواهد سقف آسمان سوراخ شود و یک سیب سرخ یا یک خوشه گندم بیفتد توی دست های من. می خواهم ببینم تبعیدگاه بعدی کجاست. دلم می خواهد همین حالا دوچرخه و کوله و دوربینم را بردارم و تا نمیدانم آن کجای فراموشی دوچرخه را راه ببرم. دلم می خواهد سر هر کوچه ای یک آدم برفی با شال گردن سبز بسازم و دست هر کدام شان یک سیب سرخ بدهم.
دلم می خواهد به جای نفله کردن یک سوسک بی ریخت، یا یک مارمولک ِ بزرگ ِ بدقواره، بروم یک موش کوچولوی دوست داشتنی بخرم. امروز استثنائا از تصور این موجودات کوچولو چندشم نمی شود.
راستی موش را هم می گذارند برای فروش؟!!!
پسورد : www.66download.com
بعد نوشت : اینجا را حتما بخوانید. فقط بد شدن حال و شاخ در آوردن هاتان پای خودتان.
باز هم کسی به زور
سوسک ها را به انزوای من می فهماند و می گریزد
دارم جویده می شوم انگار
□□□
دیریست که زندگی
زیر افسوس ها و افسون های هزاران ساله آدمی خاک می خورد
□□□
مادرم از وقتی که با دست های معصومش زندگی را سقط کرد
روی دیوارهای شهر آینه می بندد
گویی خواب باران نوح را دیده
او می خواهد با همین خیال خیس
شهر گناه را غسل دهد
خدا با دست آینه ها او را پیر کرد
او هنوز هم شبها
خواب یک لخته خون و دستهای تاریک می بیند
و پدر؛
او هنوز هم شب هایی که دیوارها خوابند
زنبق های کنج باغچه را نبش قبر می کند
او گمان می کند
کسی که هیچوقت نمی آید
در هوای خشک حیاط تنهای خانه ما دمیده
او می خواهد با همین دست های خالی
زندگی را به کوچه ببرد
و به تک تک همسایه ها یک کاسه لبخند تعارف کند
سلول های خاکستری مغز پدر این روزها زردند
او همچنان خواب ساقه های شکسته گندم می بیند
و صلیب من جایی همین نزدیکی ست
شاید در نفس تفنگ پسرکی مهاجر
شاید در باکرگی در هم شکسته گیس های بریده دخترکان غمگین راه آهن
شاید در خواب تشنگی عروسک ها
شاید پای سجاده روسپیان بیدار شهر
به گمان من
هنوز هم تعبیر خواب مشوش آینه ها
رسیدن آدمی به همه هیچ های زمین است
جایی که مفتیان خدا را مصادره می کنند
در خود شکستن باشکوه ترین عبادت آدمی ست
من نگرانم
من به اندازه همه هیچ های دنیا نگرانم
مدتی ست که زهرا نمی تواند
از نقش های سبز کاشی های امامزاده
طعم پرتقال و عطر مینایی خدا را بچیند
دیشب خواب دیدم
خواب دیدم
تمام گلهایش بر دار قالی جان داده اند
تمام شب گریه ام را خوردم، روز هم
او نباید باخبر می شد
من هنوز هم نمی دانم زمان دست کیست
که آن قناری غمگین
این سان خسته آواز سر می دهد
نمی دانم آینده را در کدام گذشته آویخته ایم
که به دیروزهای ناخواسته آغشته است
من هنوز هم از _منطق تفریق ها و تفرقه ها_ هیچ نمی فهمم
من در زمان های ناخواسته گم شده ام
تمام رسولان تاریکی
به من بشارت داده اند
که من وارث تمام نشدن ها و نرسیدن های تاریخم
اما من یقین دارم که عاقبت روزی
که دیوارهای آینه کاری شده شهر
باران نوح به هم تعارف کنند
من خواهم شکفت
و با دست های خالی پدر
زندگی را به کوچه خواهم برد
و به تک تک انسان های غمگین و عروسک های تشنه ی شهر
و به تمام رسولان از راه رفته و تمام روسپیان آیینه پوش
یک کاسه لبخند تعارف خواهم کرد
من یک روز دوباره جوان خواهم شد
روزی که هر عابری که در آن سوی دیوار منتشر شود
به من
و زنبق های در خاک خفته پدر
و زندگی کوچک ِ سقط شده ی مادر
و نقاشی های خیس زهرا
بهار و بوسه و جرعه ای لبخند تعارف کند
من همچنان وارث تمام خیال های خیس و دست های خالی تاریخم
من نابخشودنی ترین گناهان زمین را
بر دوش خواهم کشید
□□□
این روزها سوسک هایی که روی قلبم چادر زده اند
از سر ترحم
کنتراست تابلو های زهرا را حفظ می کنند
و همین برای من کافیست
من به روشنی صبح یقین دارم
صلیب من جایی همین نزدیکی ست
رسولان باران و بوسه و آینه های جوان
به من بشارت داده اند؛
من نشانه های روشنی دریافت کرده ام
من زندگی را به کوچه خواهم برد...
+ خدایا این بار مثل دفعه های پیش نیست. به خودت سوگند اگر برود، می روم. به همان سادگی که می بری از همه چیزت برمی گردم.
++ این کار را با من نکن.
ته مانده ی عمر مرا شاید که یک سگ می خورد
یا تیغ سانسورچی کمی آنسوتر آن را می برد
پی نوشت 1 : زندگی توی دست هام آب شد رفت.
پی نوشت 2 : الان انقدر حالم سگی ست که می توانم مثل سگ به خودم هم گیر بدهم.
1. آقای جیم شخص فهمیده ای ست با معلومات فراوان. میانگین مطالعه روزانه ایشان بستگی دارد به تعداد زیرنویس های فارسی 1 ( : یک شبکه ی فعال و گسترده ی فرهنگی! پر از ویکتوریاها و سالواردورها و افسونگرهای رنگ و بارنگ، که مالکش فقط و فقط به این دلیل که عاشق چشم و ابروی ماست آنرا راه اندازی کرده و هرکس خلاف این تصور را در سر بپروراند یک آدم منحرف ِ بی سواد است. ) این دوست گرامی فکر می کند هر چه خودش بگوید وحی منزل است و هر کس خلافش را بگوید نادان بالفطره ای ست که هیچ نمی فهمد. هر از گاهی سیگاری می گیراند و با آن ژست مسخره اش می خواهد نشان دهد که آدم متفاوتی ست. و قصه تمام مشروب های نخورده اش را جوری با آب و تاب نقل می کند که هر که نداند این آقا همان آقای جیم خودمان است باورش می شود که ایشان هم بععععله... خلاصه ایشان خیلی حرفه ای خرتوم (شایدم خرطوم) فیل را به دم خر گره می زنند و هر دو را با هم هوا می کنند.
2. آقای الف به غایت ناخن خشک و دروغ زن و آب زیرکاه تشریف دارند. و نسبت به آقای جیم کارهای احمقانه تری برای نشان دادن خود انجام می دهند. مثلا یک بار که همین جور الکی بُر خورده بود توی جمع دوستانه ما. یک جوری صدای N72 بی ریختش را در آورد و شروع کرد به لفظ قلم حرف زدن که نگو. و ما آدم های بخت برگشته باید وانمود می کردیم که باورمان شده که این دوست نسبتا محترم دارد با G.F اش گپ می زند. اما شیطنت آقای واو اجازه نداد آن لبخند ملیح و کج و کوله اش خیلی ادامه پیدا کند. و خداییش لحظه ای که صدای گوشی اش در آمد قیافه اش خیلی دیدنی شده بود.
3. آقای لام دخترشناس حاذقی ست. زبانی دارد به اندازه گردن زرافه که به هیچ جنس مکملی رحم نمی کند. دخترها را خیلی حرفه ای از نحوه راه رفتن شان تجزیه و تحلیل می کند و شجره نامه شان را پیش چشم آدم می گذارد. این آقای نه چندان محترم گاهی که دیگر خیلی جو زده می شوند واقعیت ها و تصورات بیمارگونه خودشان از دخترهای فامیل و غیر فامیل اعم از خاله، عمه، عمو، دایی و حتی همسایه های طبقه بالا و پایین شان را می ریزند روی داریه (شایدم دایره). و اما این دوست نه چندان گرامی که لطف شان فقط شامل حال خواهرشان نشده، مانتوی قرمز را از کیف صورتی تشخیص نمی دهند.
4. آقای میم مهارتش در فیل هوا کردن از آقای جیم هم بیشتر است. ایشان پشت بام خانه خانم هدیه تهرانی را ایزوگام (شایدم بام) کرده اند. مدتی پارتنر خانم بازیگر بوده اند و در نهایت پیشنهاد ازدواج خانم را رد کرده اند. از تجربه های آقای میم هرچه بگویم کم است. ایشان حتی دست همسایه خیکی ما را هم از پشت بسته اند. یعنی اینکه نه تنها می توانند مثل آقای همسایه برگ های درخت بید حیاط ما را بشمرند، بلکه می توانند سن درخت را هم از تعداد برگ هایش حدس بزنند.
زندگی بازی های زیادی دارد. یکهو چشم باز می کنی می بینی جایی هستی که هیچوقت فکرش را هم نکرده ای. همیشه ی خدا باید مراقب باشی جوری از کنار زندگی رد شوی که هیچ چیزت دامن آدم های بی جنبه را نگیرد.
زندگی بازی های زیادی دارد...