+ دلم فقط یک بالن آبی یا صورتی می خواهد. شاید هم سبز.
عنوان : " لمسم کن! جذام ندارم... "
پاییز سال پیش بود. یک جمعه ی ظاهرا معمولی. ساعت هشت. وحید که زنگ زد اصلن فکرش را هم نمیکردم حرف به مردن و از دست دادن و اینجور چیزها بکشد. بین ما اینجوری ست که ترجیح می دهیم آدمی که دور از خانواده است بویی از این ماجراها نبرد. ولی من بو بردم. بد هم بو بردم.
حالا یک سال گذشته. میثم نیست و غزل تلخ مانده و نرگس...
********
نگاه می کنم به خانه
به یک اتاق ِ خیس ِ تنها
به عکس و خنده های قبلی
به هرچه از تو مانده اینجا
به یک غزل که تلخ مانده
به زندگیت با تبی سرد
به اسم ِ کوچکت که کم نیست
به زود رفتنت... به این درد
نگاه می کنم بخندی
میان خواب های آبان
میان بوسه های آذر
که گیر کرده لای باران
تمام ِ سال هستی اما
میان خواب های کوتاه
و شهر مانده روی دستم
شبیه عکس و خنده و ماه
الان درست مثل آذر
من از تمام "هشت"ها سیر...
من از تمام شام ها و
تمام درگذشت ها سیر...
الان درست سجده کردم
میان عکس های قبلی
و کاش برده می شدی باز
به سال پیش و جای قبلی...
* دیالوگی از فیلم ژرفا