مثل همه روزهای این رندگی
امروز هم جز دو دست خالی ویران شده چیزی برایت ندارم
کاش می شد دست هایم را پیش خدا گرو بگذارم
که دیگر دست هایت را پر از ترک و زخم های ریز ریز نبینم
هنوز هم تماشای دست هایت درد دارد
درد دارد تماشای پروانه های مرده ای
که روی دست هایت پیله بسته اند
هنوز بعد از این همه سال
تمام جیب هایم را هم که بگردم
جز بوسه و خواهشی مکرر چیزی برایت پیدا نخواهم کرد
اما من یقین دارم عاقبت یک روز
برای دست هایت دستکشی از ماه خواهم بافت
که از نقش ساده اش
عطر خدا و بال بنفش پروانه و سیب های سرخ نخورده مان برخیزد و سرشار کند
دیوارهای خانه ای را که هیچ موقع نداشته ایم
و من با همین دست های خالی
دست های مهربانت را از خدا و پرتقال و بوسه های بهار سرشار خواهم کرد
عاقبت یک روز علیرغم میل دنیا
همه ی نداشته هامان را از داشته های دنیا کم می کنم
و هر بار که به خانه برمی گردم
سینه ریزی شبیه خدا و خوشبختی برایت می آورم
حتی اگر حوالی خواب هامان باشد
+ این منم، فقط پنجره ام عوض شده.
++ پنجره ی من نفس به نفس، به تکرار درد تغییر می کند. همه ی پنجره های دنیا برای من است.
* اتاق من / گوگوش / ترانه : شهیار قنبری
لطفا هر چه تصویر از گوگوش دارید دور بریزید. برای این ترانه می شود بارها مرد.