گفت: "وقتی بمیرم دیگر هیچی مهم نیست. گل و دعا و گریه خوشبختی از دست رفته را به من نمی گرداند." بعد دیگر هیچی نگفت. حتی از خزر هم حرفی نزد. آنقدر سکوت کرد که مطمئن شدم مال اینجا نیست. برچسبها: گیج ترین جای خانه
+[ تاریخ
] سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲
[ ساعت ] 11:39[ نویسنده]
Hojjat
|
من مثل دانش آموزی که درس هندسه اش را دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم و فکر می کنم که باغچه را می شود به بیمارستان برد.