من خشونت خیلی دیده ام. می دانی؟ زندگی شعر نیست. فیلم نیست. قصه نیست. اصلن راوی، تو نیستی. گاهی قصه های موازی به شکل بدی در بی نهایت ِ درد یا خنده بر حسب اتفاق با هم تداخل می کنند. خیلی چیزها دست خودت نیست. ما گاهی فقط می توانیم به ته نشین شدن ها دامن بزنیم. زمان... زخم... بغض... کشمکش... خشونت... خشونت ِ عریان...

اصلن من فکر میکنم محض همین هاست که آدم ها به رفتن فکر میکنند. به عق زدن روی هرچه هست و حتی نیست. به گفتن ِ"هرجا غیر از اینجا..." این یعنی نهایت ِ درد. یعنی قصه نیست. شعر نیست. فیلم نیست. زندگی زندگی ست ولی نه از هر زاویه ی دلخواه. یعنی قدم نزن... دوست نداشته باش... لمس نکن... کوچک باش... یعنی به کسی سرایت نکن... خواب باش... یک خواب کسالت بار در عمق زمستان ها... عمق بهمن هایی که سوم اند... که پلک ها داغ ِ داغ ِ داغند.

من خیال خیلی بافته ام. ولی نگاه که میکنم هیچی نیست. فقط شور زدن است. مثل وقتی می بینم اینجا کسی حتی با خودش هم نیست. نوشتن فقط یک درمان موقت است و این نوشته نهایت پراکندگی ست. من فقط یادم مانده به خشونت فکر نکنم و خاطره داشتن های آدم ها با جایی یا کسی آزارم ندهد. ولی می دهد. تمام من این مدارا کردن ها نیست. نیست که ادکلن سعید چهار صبح هزار تکه می شود و پخش می شود توی قفسه ی کتاب ها.

من خیال خیلی بافته ام. ولی بافته هام پراکندگی دارند. همان چیزی که لای سطرهای دیروز دلچسب است، امروز گریز دارد... خواب دارد... کسالت دارد... اینها بی دلیل نیست. من خوابم گرفته.... این بی دلیل نیست. من کتاب نمی خوانم... این بی دلیل نیست. من فقط فیلم می بینم... این بی دلیل نیست. من نوشتن هام برای عمق زمستان است... این بی دلیل است.

+ تب ها و تاب ها هم انگار بخشی از منند.


برچسب‌ها: به من دست نزن, درد می کنم
+ [ تاریخ ] پنجشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۱ [ ساعت ] 22:29[ نویسنده] Hojjat |