زمانی هم بوده که من دلم خواسته انگار کنم دنیا همیشه گل و بلبل است. پروانه و پرواز و جنگل های بکر و آبهای بدون ماهیگیر و دست های چفت شده ی جفت های همیشگی.

و هست.

امروز دقیقا هفت ماه می شود که من از پشت پنجره ای رو به خیابان های این شهر همیشه سرد دنیا را تماشا می کنم. تا جایی که حافظه ام یاری می کند اولین چیزی که در این شهر بدست آوردم از دست دادن بود. از جمعه های اینجا حالم بهم می خورد. از مغازه هاش، پیاده روهاش. هواش. مثل خاطره ی گریه ای که قبل از چند لقمه شام زهرماری شب جمعه ی پاییز، توی آشپزخانه خفه اش کردم، که شب کسی خراب نشود. که شد.

حالم حال پروانه ی بنفش خشک شده ی لای برگهای دفترهای قرمز بغض کرده ای بود که دلش پیله ی خودش را می خواست.

و میثم را وقتی از دست دادم که این هوای لعنتی را بدست آورده بودم. می دانی! من انتظار هر چیزی را داشتم جز نداشتنش. دلم می خواهد یکبار دیگر با ماشین از روبروم بیاید، حواسم نباشد سلام کنم و روز بعد توی کوچه بگوید : " سلام آقای درساره! " و من خجالت بکشم. و یادم بماند توی کوچه جای حواس پرتی نیست.

تلخی این اولین تا آخرین های جهان می ماند. توی "گودال خرگوش" مادربزرگ فیلم می گفت : " مثل سنگ کوچکی ست که همیشه توی جیبت باشد. ممکن است گاهی فراموشش کنی. اما همیشه هست. "

دومین چیزی که در روزهای دلریختگی بدست آوردم یک هوای دلخواسته ی دلچسبیده بود. من شکل تجسم یافته ی فرو رفتن بودم که بالا آمدم و هوای باد و باران روزهای ناخوشی را بالا آوردم. اتاقم پر از چراغ شد و شدم قمری که طواف و مدار و مدارا و آناناس خوب می فهمد. شدم آدم روزهای خوب پرتقالی که بوسه هاش طعم آناناس خیس خورده ی تازه چیده شده می دهند.

و امروز از تکرار ناامیدی های جهان خسته ام و اندازه ی اتاق خودم خوشبخت. گرچه یکسره روی زمین ابری ست. اما من سقف اتاقم را محکم کرده ام که خانه ام ابری نباشد. و این قطره های روشنی که می چکد از باران های جهان نیست، یاد دلخواسته ای ست که اگر نباشد از این خانه می روم.

+ [ تاریخ ] سه شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۱ [ ساعت ] 10:21[ نویسنده] Hojjat |